شیر خورشید چگونه به روی پرچم ایران گذاشته و برداشته شد
نخستين اشاره: در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد.فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است. محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند. به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها برداشتند و آن پوست را سوزانيدند "
با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند. ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها تصوير نمي شد
نخستين تصوير بر روي پرچم ايران
در سال 355 خورشيدي 976 ميلادي که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در سال 410 خورشيدي ( 1031 ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال 1979 ميلادي
افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير
در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد. در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد ) با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود. نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گيرد
پرچم در دوران صفويان
در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود 230 سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زادهً ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها ترسيم کنند. پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده. در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن. به استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش
![]()
نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد. درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود: " المک الله " سپاهيان نادر در تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است. بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است. زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.
دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه
در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود. در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده، پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است. سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود.
اميرکبير و پرچم ايران 
ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي 10 سانتي متر در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد.
انقلاب مشروطيت و پرچم ايران
با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل مجلس، نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذکري نشده بود. به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در ايران به صلح و صفا زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه کردند که انقلاب مشروطيت در مرداد (سال 1285 هجري شمسي 1906 ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم. بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً ديگري در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضش باشد .
پرچم بعد از انقلاب
در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال 1358 (1979 ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشکيل مي شود و نشانهً جمهوري اسلامي در وسط آن قرار دارد
"بیگانه 
ذهن خوانندهی حرفهای هنگام خواندن بخش نخست داستان بیگانه بهاحتمال زیاد با این سوال هم درگیر میشود که: "مرسو" بهعنوان راوی داستان، ماجرا را برای چه کسی روایت میکند؟ در واقع مخاطب خطابهی طولانی او چه کسی است؟ آیا اصلا مخاطبی در کار است یا ما فقط با گونهی خاصی از یک تکگویی درونی مواجه هستیم؟ میدانیم که بیگانه متعلق به دوران بعد از ظهور مدرنیسم ادبی است و یک رمان ستایششدهی مدرن بیهیچشکی باید برای این قبیل پرسشها پاسخی داشته باشد. آلبر کامو بهعنوان خالق بیگانه، پرسشهای خواننده دربارهی پلات روایت را در بخش دوم داستان و با شرح عواقب وضعیتی که اولشخص ماجرا در آخرین سطرهای بخش قبلی گرفتار آن میشود، تلویحا پاسخ میدهد. یعنی بعد از آنکه مرسو «موازنهی روز را و سکوت استثنایی ساحل دریایی را که در آن شادمان» بوده است به هم میزند و «همچون چهار ضربهی کوتاه بر در بدبختی»، «چهار بار دیگر هفتتیر را روی جسد بیحرکتی که گلولهها در آن فرو میرفتند و ناپدید میشدند» خالی میکند. با این جملهها ما با بخش نخست این کتاب که در خوانش اول حتا ممکن است رخوتآور، خالی از نوآوری و تکراری بهنظر برسد وداع میکنیم تا بلافاصله تجربهی بدیعی را در بخش دوم داستان آغاز کنیم. در بخش دوم هم، شاید بیشتر از هر وقت دیگری با خواندن این نتیجهگیری مرسو از رفتار روزانهاش در زندان به کشف پلات روایت داستان نزدیک شویم که: «مردی که فقط یک روز زندگی کرده باشد میتواند بیهیچ رنجی، صد سال در زندانی بماند. چون آنقدر خاطره خواهد داشت که کسل نشود.»(صفحهی 109) در واقع تمام این داستان شاید چیزی نیست جز روایت همان بازی مرسو با خاطرات ِ حتا پیشپا افتادهاش برای تلف کردن وقت در زندان و رسیدن از روزی به روز دیگر. روزهایی که روایت آنها تا آستانهی روز اعدام او ادامه پیدا میکند و در نهایت به کشف هویت پوچ مرسو برای خودش منجر میشود.
مرسو اما چرا مرتکب قتل شده است؟ این سوالی است که وکیل هم در اولین ملاقات خود و در ابتدای بخش دوم داستان از مرسو میپرسد و جواب مرسو برای کسی که احوالات او را در بخش اول داستان دنبال کرده، بههیچوجه نکتهی تازهای را در بر ندارد: «فطرت من طوری است که اغلب احتیاجات جسمانیام احساساتم را مختل میسازد.»(صفحهی 95) و این همان موضوعی است که واکنشهای غریب مرسو به مرگ مادرش در آغاز روایت را هم توجیه میکند و خوانندهای که در ابتدای داستان از خواندن آن واکنشها متعجب شده بود، چهبسا اگر حالا و بعد از آشنایی با خصوصیات روحی و جسمی مرسو به صفحات اول داستان بازگردد و توصیفات مربوط به روز خاکسپاری مادرش را دوباره بخواند، سر زدن آنها از چنین شخصیتی را طبیعی بداند. اینجاست که هنر بزرگ آلبر کامو با شکوه تمام خود را به رخ میکشد: پرداخت بینقص شخصیتی که شاید تا قبل از خواندن بیگانه هم بارها با آن مواجه بودهایم اما هرگز موفق به درک آن نشدهایم. شخصیتی پوچ، توخالی، بیهویت، بهظاهر خوشگذران اما در نهایت تباهشده، بیهدف، خالی از احساس، ناتوان در ابراز به موقع واکنشهای احساسی، ناتوان در دوستداشتن، ناتوان در درک خود، ناتوان در درک احساس خود نسبت به دیگرانی که میتوانند همسایههای او باشند یا حتا معشوقهاش "ماری" یا حتا مادر پیرش، و بهطور کلی شخصیتی که پوچگرایی ِ رخنهکرده در تار و پودش او را به انسانی ناتوان تبدیل کرده است. انسانی که به تعبیر ژان پل سارتر -در مقالهای که مترجمین بیگانه به عنوان مقدمه و در ابتدای کتاب آوردهاند- انسانی «ساده» است. سارتر البته تلاش کرده است تا در مقالهاش بیگانه را به عنوان داستانی در اثبات واقعیت پوچگرایی تلقی کند اما به گمان من، حتا اگر قصد واقعی آلبر کامو نیز همین بوده باشد، نتیجهی کار چیزی جز هجویهای بر پوچگرایی از کار در نیامده. که توصیف انسانی که حاضر است همهی یقینهای همصحبتش را با «تار موی یک زن» عوض کند(صفحهی 150)، چیزی نیست جز هجو آن انسان، هجو انسانی که بلندترین آرزوهایش در تخیل لمس کردن یک بدن متجلی میشود، بدنی که الزما بدن معشوقهی او هم نیست و میتواند بدن هر زن دیگری باشد.(صفحهی 107)
مقالهی سارتر در ابتدای کتاب البته ترجمهی ضعیفی دارد. در ترجمهی سردستی و کلمهبهکلمهی متن بهحدی بیدقتی شده که گاهی فهم جمله بدون حدس و گمانهزنی برای یافتن معادل مناسبتر کلمهها یا ساختار صحیح جمله، غیر ممکن میشود. ترجمهی خود داستان بیگانه هم به شکل محسوسی دچار دوگانگی است. در بعضی قسمتها -مثل صفحات انتهایی هر دو بخش اول و دوم کتاب- با نثر تحسینبرانگیزی روبهرو هستیم و در مقابل، در بسیاری از قسمتهای دیگر به نثر چندان درخشانی برخورد نمیکنیم. این موضوع بهخصوص وقتی بیشتر باعث تاسف میشود که در همان مقالهای که بهعنوان مقدمه آمده، به این واقعیت پی میبریم که قسمتهایی از متن اصلی داستان نثری شعرگونه و آهنگین دارد. در ترجمهی فارسی هرچند اثر این شعرگونگی در توصیفات و تشبیههای مرسو بهچشم میخورد اما، نثر ترجمه از انتقال آن وزن درونی که ظاهرا در جملههای متن اصلی وجود داشته ناتوان است.
از مخملباف ها تا چتر سينماي ايران
جشنواره بينالمللي فيلم کن به روايتي معتبرترين جشنواره سينماي جهان است. البته اگراز سر و صداي هاليوودي اسکار چشمپوشي کنيم. جشنوارهاي که ايرانيها سابقه زيادي در اقتخار آفريني در آن را دارند. از خاندان عريض و طويل مخملباف تا عباس کيارستمي و در اين جشنواره بينالمللي رفتهاند و آمدهاند و جايزه درو کردهاند. به گونهاي که بعضي از کارگردانان سينماي ايران ديگر بايد اين گونه جشنوارهها را وطن خود بدانند. اين را به سبب تأثير آنها بر اين جشنوارهها نميگويم. بلکه به واسطه ژانر پنهان سينماي جشنواره پسند در سينماي ايران عرض ميکنم.
چندين سال است بعضي از سينماگران ايراني سعي خود را معطوف بر اين ساختهاند که داوران جشنوارههاي بينالملل را راضي کنند. فيلمها را به گونهاي ساخته و پرداخته ميکنند که در فلان جشنواره جايزه ببرد و در آن يکي از آن تقدير شودسينماي سياهي که شايد هيچ مخاطب فارسي زبان قابل توجهي نداشته باشد، سينمايي که نهدر گيشه موفق است و نه در انديشه.

نماد اين سينما را در خاندان پر طول و دراز مخملبافها ميتوانيم ببينيم. در کارهاي خود محسن مخملباف که زماني نواي جامعه آن روز ايران بود و صداي خاموش وجدان ايران دهه 60 اما اين روزها بيماري ژانر پنهان سينماي جشنواره پسند آن را در ايران بيمخاطب کرده. اين امر با نگاهي به فروش اين فيلمها در سينماهاي ايران قابل ادراک است. و در انديشه نيز ميتوان به سراغ نگاه منتقدان ايران به فيلمي مانند تخته سياه رفت. گر کمي نوشتههاي بزرگان سينما را در روزهاي اکران آنببيند درمييابيد اين سينما چه حد از خواست و انديشه مخاطب سينماي ايران دور است.
نياز کهن ما ايرانيان به کسب افتخار شايد يک دليل اساسي ايجاد چنين ژانري در سينماي ما باشد. سينمايي که بيرون مرزها مدال و جايزه نخل طلايي و گربه زمردين بياورد. حال به هيچ دردي هم نخورد ملالي نيست. ميشود به جاي فروش در سينماها خبر افتخار آن را سه نوبت در اخبار 5 شبکه رسمي گفت و ملت غيور ايران را از اينکه سينماي ايران در جهان باز هم افتخار آفريد مشعوف کرد. اما اين يک نوع حضور است. جشنواره امسال کن ايران را به گونهاي ديگر تجربه ميکند.
امسال در کن سومين چتر سينماي ايران با گسترهاي منطقي و مدبرانه گسترانده شده. حضور 19 فيلم جديد ايراني در بازار سينماي کن و معرفي بيش از صد فيلم سينمايي از ارگانها و موسسات مختلف فرهنگي در اين بازار اتفاق تازه و مبارکي است که رخ داده. اين نوع حضور بسيار معقولتر و نزديکتر به روش اعتدال و عقل در برخورد با جشنوارههاي خارجي است جشنوارههايي که جاي ديده شدن و به نمايش درآمدن سينماي واقعي ايران است. سينمايي که ابعاد حقيقي سينما را به عنوان هنري که بيانگر انديشههاي حقيقي اجتماع و به عنوان صنعتي که بايد کالاي فرهنگي خود را در يک طيف گسترده ارائه کند دريافته است سينماي جشنواره پسند به حق مرگ سينماي ايران را به دنبال داشت، سينمايي که در مقام هنر از نگاه صحيح اجتماعي تهي شود و در مقام صنعت و تجارت مخاطب خود را در گيشه از دست بدهد و از آن تنها يک نخل طلايي و گربه بلورين باقي بماند سينما نيست.
قهرمان پروري را کنار گذاشتن و رسيدن به نگاه منطقي به سينما و حضور در جشنوارههاي خارجي اتفاق مبارکي است که امسال در کن شاهد آن بوديم. بگذاريد در هيچ جشنواره خارجي به ما جايزه ندهند نگويند سينماي ايران نابغهپرور است. به ما نگويند: بابا تو ديگه کي هستي ...؟! اما فيلمهاي سينماي ايران را در سراسر جهان ببينند آن هم نه فيلمهاي سياهي که از فقر مالي و عقبافتادگي فرهنگي مردمان ما حکايت دارد تا به فراغ مردمان آن ينگه دنيا خوش بيايد. بلکه سينمايي که خواستگاه صحيح اجتماعي و فکر در جامعه ايران دارد.
«مارك فلت» معاون پليس امنيت داخلي آمريكا (اف.بي.آي) در زمان حكومت نيكسون كه اينك (سال 2005) 91 ساله و در سانتا رزا (كاليفرنيا) زندگي مي كند چند روز پيش مشاور قضايي خود را فراخوانده و از او خواسته بود كه به مجله «ونيتي فر» بنويسد كه وي قضيه واترگيت را به «باب وودوارد» خبرنگار واشنگتن پست گفته بود و از او خواسته بود كه محرمانه بماند.
سه شنبه (31 مه 2005) در پي انتشار مجله، اصحاب خبر به محل سكونت «مارك فلت» رفتند و او مطلب منتشره در مجله را تاييد كرد.
ماجراي واتر گيت طبق گزارشهاي منتشره، از اين قرار بود که تني چند از همكاران و دستياران ريچاد نيكسون كه براي تجديد انتخاب او در انتخابات نوامبر 1972 تلاش مي كردند درصدد به سرقت برنامه هاي تبليغاتي و فهرست كمكهاي مالي از ستاد مك گاورن نامزد حزب دمكرات كه در ساختمان «واتر گيت» در شهر واشنگتن استقرار داشت بر مي آيند و پس از آن، هنگامي که در نخستين ساعات بامداد 17 ژوئن آن سال وارد ساختمان مي شوند که دستگاه استراق سمع و دوربين مخفي کاربگذارند دستگير مي شوند و از جيب آنان که پنج تن (چهار نفرشان ساکن شهر ميامي فلوريدا) بودند شماره هاي تلفن دو تن از همکاران نيکسون در کاخ سفيد و مقداري اسکناس هاي صد دولاري و ... به دست مي آيد و يکي از آنها قبلا براي سازمان «سي.آي.ا» کار مي کرده و حقوق مي گرفته و....
اين رويداد به اطلاع «باب وودوارد» افسر سابق نيروي دريايي که به تازگي در واشنگتن پست خبرنگار شده بود مي رسد و با تاييد برنستاين و بردلي دبير و سردبير وقت اين روزنامه انتشار مي يابد.
در پي افشاگري واشنگتن پست و جنجال متعاقب آن، جمعي از همكاران نيكسون كناره گيري و 40 نفر از اعضاي ستاد انتخاباتي او دستگير و محاكمه مي شوند ولي خود او مي گويد كه شخصا از ماجرا بي خبر بوده و وارد جزئيات كار ستاد انتخاباتي اش نمي شده است. بعدا گم شدن نوارهاي ضبط صوت كاخ سفيد و انتشار مطالب ديگر، كنگره آمريكا را برآن داشت كه نيكسون را محاكمه پارلماني (ايمپيچمنت) كند كه وي در آستانه محاكمه، در اوت 1974 كناره گيري كرد و جرالد فورد جانشينش وي را بخشيد و از مجازات رهانيد.
درباره ماجراي واترگيت چند كتاب تاليف و يك فيلم سينمايي (تحت عنوان همه مردان پرزيدنت) ساخته شده ولي نام افشاگر اصلي قضيه تا 31 مه 2005 براي مردم روشن نبود.
شخص نيكسون همان زمان حدس زده بود كه افشاگري كار چه مقامي بوده است. شبكه ان.بي.سي. سه شنبه شب (31 مه 2005) ضمن انتشار مشروح خبر، فيلم مذاكره نيكسون با مشاورانش را كه توسط دوربين كاخ سفيد (نصب شده در اطاقها) گرفته شده و ضميمه اسناد مربوط بوده است پخش كرد. طبق اين فيلم، نيكسون به مشاورانش گفته بود: اين افشاگري زير سر «مارك فلت» است. يكي از مشاوران گفته بود كه «مارك فلت» يهودي است. نيكسون با خشم رو به او كرده و گفته بود كه چرا يك يهودي را معاون اف.بي.آي كرده ايد و ....
به نوشته «باب وود وارد»، آشنايي وي با «فلت» اتفاقي و در زماني بوده که او به عنوان افسر نيروي دريايي ميان ستاد نيروي دريايي و کاخ سفيد رفت و آمد داشته و پس از خبرنگار شدن به تماس با او ادامه داده و به دوستي و اعتماد في مابين انجاميده است. «فلت» که در سال 1972 مرد شماره 2 اف بي آي بود انتظار داشت که پس از درگذشت هوور که در ماه مه آن سال فوت شد به رياست آن سازمان منصوب شود که نيکسون فرد ديگري از دوستداران خود را منصوب کرد که باعث دلخوري «فلت» شد. ادامه آشنايي فلت و وودوارد که به دوستي و اعتماد انجاميده بود احتمالا سبب شده بود که فلت قضيه واترگيت را به او بگويد و نيکسون سقوط کند. قبلا ( در ماه مه 1972) تلاشي صورت گرفته بود که درجريان تيراندازي به جورج والاس (نامزد انتخابات) پاي نيکسون به ميان کشيده شود.
«فلت» که از دوران جنگ جهاني دوم کار ضد جاسوسي مي کرد يک بار هم متهم به باز کردن بدون مجوز خانه هاي مردم و ورود به آنها شده بود و محکوميت يافته بود که رونالد ريگن رئيس جمهوري پيشين او را بخشيده و از مجازات رهانيده بود.
قضاوت درست درباره انگيزه هاي اين افشاگري 33 ساله هنوز زود است
مارک فلت در سال ۱۹۷۲-مارک فلت در سال ۲۰۰۵ در سن ۹۱ سالگی
دومي کوه صداقت
سومي....... کوهي که هر وقت بهم گفتي دوست ندارم از اون بندازمت پایین

«مردان در برابر زنان» اینطور که از نامش برمیآید، میتوانست رمانی باشد ضد مرد و پر ازشعارهای فمنیستی. در مورد این که پارسیپور خودش به کدام جریان فکری بستگی دارد، بحثی ندارم. چرا که نویسنده با پرداخت بیطرفانهی آدمهایش این آزادی را به خواننده میدهد تا خودش در مورد داستان تصمیم بگیرد. یعنی پارسیپور به عنوان تولید کنندهی یک محصول فکری هیچ اصراری در قبولاندن عقایدش ندارد. او در این رمان با حرکتی هوشیارانه، راوی مردی را انتخاب کرده که بالحنی سرد، یکنواخت و معمولن از همهجا بیخبر زندگی خود و اطرافیانش را گزارش میکند. یعنی ما در فضای رمان در نگاه اول اتفاقن مردان را نه در برابر زنان بلکه در کنار آنها میبینیم. حتا آوردن شخصیتی مانند «حسین» که در پایان به شکلی معصومانه کشته میشود، نشان دهندهی نگاه عاری از شعارهای برتری جویانهی جنسیتی است. این نگاه سنجیده است که حساب پارسیپور را از اغلب نویسندگان ادبیات زنانه جدا میکند. البته شاید مقایسهی درستی نباشد اما اگر بخواهم یک مثال دمدستی بزنم، می شود از رمان پرخوانندهی «سهم من» نام برد که راوی نگاهی کاملن زنانه به ماجراها دارد و با این نگاه گویی از آغاز به خواننده میگوید که کدام طرفی است و تکلیف داستان از ابتدا مشخص است و در ادامه تا پایان ما دیگر با غمنامهی زنی مواجهایم که قربانی ازلی و ابدی است. اما زنان پارسیپور نه تنها قربانی نیستند بلکه به موقع خودشان را رها میکنند. اگرچه این گریز نه در قالبی پرطمطراق که بسیار آرام و بیسر و صدا اتفاق میافتد تا آنجا که انگارحتا راوی مرد داستان هم باور ندارد. داستان از آنجا شروع میشود که مردی به نام احمد یک آپارتمان دو خوابه میخرد و همین اتفاق دلیل آغاز فصلی جدید در زندگیاش میشود. احمد که شخصیتی درونگراست و آدمهای اطرافش محدود میشوند به چند همکار و «شمسی» که نقش معشوقه و همسر و مادر و خواهر را یک تنه ایفا میکند، با خرید خانه ابتدا از سر اجبار و رفته رفته به اختیار روابط دوستانهی قدیمیاش را تازه میکند و آدمهای جدیدی وارد زندگیاش میشوند. شخصیت کلیدی دیگری که در داستان است «چیچینی» دختر نوزده سالهای است که به لحاظ شخصیتی نقطهی مقابل شمسی است. شمسی زنی آرام که وجه مادرانهی پر رنگی دارد و چیچینی دختری پر سر و صدا و سرشار از زندگی. شاید شمسی و چیچینی در واقع دو وجه شخصیتی یک زن را نشان بدهند. یعنی هر زن در خود هم آن مادر فداکار و رنجکشیده را دارد و هم آن دخترکی که میخواهد سبکسرانه همه چیزی رابیازماید. من خیال میکنم این دو رکن تا همیشه در زن باقی میماند و مرور زمان تنها باعث میشود زن در گیر و دار زندگی آن را فراموش کند. زن پارسیپور زنی اجتماعی و مبارز است. و این سرکشی نه در کلام که در عمل خودش را نشان میدهد. ماجرای چاقو خوردن «حسین» و برخورد شمسی با این قضیه و روح جستجوگر چیچینی که در سئوالات بیپایانش متبلور میشود، نشان از همین امر دارد. اما در مقابل این دو زن ما راوی را میبینیم که شخصیتی محتاط و فرصت طلب دارد. در طول داستان و با ماجراهایی که احمد برای ما بازگو میکند، میفهمیم او هر ارتباطی را با یک برنامهریزی قبلی و در واقع با در نظر گرفتن منافع شخصیاش شروع میکند. تنها در مورد رابطهاش با حسین است که همیشه مغلوب است و تمایلش برای فاصله گرفتن از او هم به همین دلیل است. حتا آغاز ارتباطش با چیچینی هم تحت تاثیر جوانی و زیبایی او و رفته رفته برای فرار از تنهایی غریبی که دچارش است، میباشد. یعنی احمد همیشه گیرنده است و نه دهنده. نکتهی درخشان این رمان به حاشیه رفتن آرام آرام شمسی با آمدن چیچینی است که بسیار با منطق وقایع داستان جور درمیآید.
پارسیپور در این رمان کمتر درگیر مسئلهی زبان است. او که در «طوبا و معنای شب» نگاهی ویژه به زبان دارد، در این رمان برخوردی متفاوت از خود نشان میدهد و این شاید به دلیل فضای داستان است که به لحاظ زمانی و مکانی زبانی متفاوت را میطلبید.
نثر روايتي مشکل و با تعقييد، کوشش در بيان حالتهاي روحي به مدد مکالمات تکه تکه، به اين معنا، که بخشي از حرف را در اينجا ميشنويم، و بخشي ديگر را در دو صفحه بعد، بالاخره گاهي اينجا و گاهي آنجا، و هنگامي که به انتهاي داستان ميرسيم فضاي مبهمي در ذهن ما شکل ميگيرد، که کم و بيش آن را فهميده، و يا نفهميده ايم. در نتيجه، از آنجايي که وقتي به انتهاي داستان ميرسيم متوجه ميشويم با مسئله جالبي برخورد کرده ايم، چاره اي نداريم تا دوباره برگرديم، و دوباره بخوانيم. اما متأسفانه وقت نيست. بايد حدود يک ساعت و نيم اي ميل هايمان را چک کنيم، مقاله اي هم بنويسيم، به کلاس ورزش هم برويم، با شاگردي بر سر چيزي کار کنيم، کتابهاي ديگر نيز ما را تماشا ميکنند، چون ميخواهند خوانده شوند. خودمان هم بايد بالاخره بنويسيم. تازه اين وضع من است. زني که کارگر يا کارمند است، و مردي که از صبح جان ميکند و عرق ميريزد، به راستي چهقدر وقت دارد تا صرف يک کتاب بکند؟ من اين جمله را به عنوان اخطار به اين نويسنده بسيار با قريحه که داراي انديشه سرشاريست ميگويم. دنياي امروز دنياي عجيبيست. آنقدر عرضه زياد است که کسي نميتواند بنشيند و تمام وقتش را صرف فقط دو سه نفر بکند. به راستي نميشود.
نگاهي به "حناي سوخته" مجموعه داستان شهلا پروين روح، از مجموعه شهرزاد، شهرنوش شپارسيپور
پارسیپور در بیشتر گفتگوهایش به این نکته اشاره کرده که با پیچیدن ماجرا در لایههای مختلف و گسستهای زمانی چندان موافق نیست. به اعتقاد او چنین روندی فاصلهی بین خواننده و نویسنده را زیاد میکند و نویسنده را به مبهم گویی میکشاند. شاید فرم سادهی روایت و ساختار سادهی زبان هم دلیل همین اعتقاد نویسنده باشد. البته نمیشود گفت دراین رمان از فرم خبری نیست. به هرحال همین انتخاب راوی مرد و تعیین منظر داستان خود شکلی از روایت است، اما پارسیپور بیش از این خودش را گرفتار نمیکند و ترجیح میدهد با بیانی ساده داستانش را بگوید. این کار محاسن و معایبی دارد. حسنش شاید این باشد که مردان در برابر زنان رمانی میشود که طیف خوانندهاش گسترده است. یعنی با این که در زمرهی ادبیات خاص قرار میگیرد اما خوانندهی عام هم دارد و این نکتهی درخشانی است. فکر میکنم جای چنین آثاری در ادبیات ما خالی است. چون ما معمولن ازآن طرف بام میافتیم یا آنقدر ماجرا را میپیچانیم که به سختی میشود خطی از داستان پیدا کرد یا این که آنقدر کار را سهل میانگاریم که نتیجهاش میشود اثری که فقط به درد خواندن در اوقات فراغت میخورد. اما رمان پارسیپور داستان دارد و خوب هم دارد و پر رنگ است ماجرایش و خواننده را یک نفس میکشد دنبال خودش. ولی انتخاب این شیوهی ساده یک مشکلی هم ایجاد کرده و آن اختلال در ریتم داستان است. داستان با چنان سرعت سرسام آوری شروع میشود و ادامه پیدا میکند که آدم حس کسی را پیدا میکند که دارد دنبال سرویس ادارهاش میدود. این ریتم سریع باعث میشود خواننده از خواندن و کشف لحظات خاص داستان و توصیفات گاهگاه نویسنده لذت نبرد. به طور مثال چند خط آغاز داستان اینطور است:
نشستن روی مبل، تکیه دادن به مبل، خیره شدن به زیلو، توجه داشتن به سوختگی موکت زیر پتو، بلاهت تمام این حرکتها در روز و شب.
این ریتم آهسته مثل آهنگی مکرر و غمآلود در فضای داستان جاری میشود و خواننده را در برمیگیرد، اما ناگهان وقتی راوی شروع میکند از «محمدزاده» و ماجرای خرید خانه بگوید، سرعت داستان آنقدر زیاد میشود که خواننده جا میماند از ماجرا و اشاره به آن «سوختگی روی موکت» که مثل موتیف در جایی دیگر از داستان هم تکرار میشود و آن وسواس راوی به تمیزی و لک نشدن موکت خانهاش و نشان دادن شخصیت سرگردان راوی که مدام میخواهد زخمها و سوختگیها و ننگها را پس بزند و پنهان کند، همه ارزشش را از دست میدهد چرا که گم میشود در آن سرعت بگیر و ببند خانه خریدن. فضاها هم گاه در این سرعت رنگ میبازند. مثلن خانهی راوی که یک آپارتمان چند طبقه است. این را نویسنده به ما میگوید یعنی احمد تعریف میکند که یک آپارتمان خریده ودر آن زندگی میکند. اما من تصویری از این آپارتمان ندارم. از این چند طبقه بودن ساختمان، از چشماندازش، از رفت وآمد همسایهها و آن روال معمول در آپارتمان که باید گفته شود تا فضا ملموس شود برای خواننده.
پارسیپور از نویسندگانیاست که معتقد است، کتاب نخوانده زیاد است و وقت کم و به همین جهت باید بدون اتلاف زمان رفت سر اصل مطلب. این نگاه باعث میشود نویسندهای مثل او خودش دست خودش را ببندد در حالی که او بسیار توان دارد در شخصیت پردازی و فضا سازی و این قدرت خود را در ساختن کافهها و مهمانیها و آدمهایی که میروند و میآیند در این رمان به زیبایی نشان داده، اما همانطور که گفتم این تعجیل در قصهگویی حالت کسی را به نویسنده داده که میخواهد با سرعت صد و بیست کنار شالیزارهای شمال براند، بیشک مسافران چنین رانندهای چیزی از زیبایی جاده نصیبشان نمیشود.
«مردان در برابر زنان» رمانی پر دیالوگ است. دیالوگها گاهی توی ذوق میزنند و چندان وجهی باورپذیری از شخصیت داستان به ما نمیدهند. مثلن در فصل آشنایی احمد با شمسی، گفتگوی رد و بدل شده خیلی کلیشهای به نظر میآید.
- واقعن همین است که میگویند بچه پدر لازم دارد. ملاحظه میفرمایید! من چطوری میتوانم این مسایل مهم را برای بچهها تعریف کنم؟ این چیزها سواد حسابی لازم دارد.
این گویش بیشتر آدم را یاد دیالوگهای دم دستی فیلمهای فارسی میاندازد که زن مینیژوپ پوش، چادرش را پیش ملک مطیعی باز و بسته میکرد ودرد دلش را سر میداد. در حالی که ما در رفتار شمسی چیزی غیر از این میبینیم. شمسی اگرچه مشتری فیلمهای هندی است اما کتاب هم میخواند و راوی مدام میگوید در نگاهش نوعی هوشیاری است و این که میداند دنیا دچار مضحکهای بزرگ است، چیزی که راوی نمیداند یا میداند و باور ندارد و این ناباوری را وقتی میبینیم که اسباب و اثاثیهی نو خانهاش به خون حسین آغشته شده و اودستپاچه و حیران مانده است، در حالی که شمسی به موقع و درست وارد عمل میشود. اما گفتگوی ابتدای آشنایی مرد و زن چنان تکراری است و این اتفاق چنان سریع میافتد که به دل آدم نمیچسبد. البته ممکن است یک جای این دنیا زن و مردی هم باشند که همینطوری با همین دیالوگها، رابطهای را آغاز کنند اما پس تکلیف خوانندهای که انتظار چیزی متفاوت، لحظهای خاص و به یاد ماندنی را دارد چه میشود؟ من نمیدانم چهطور اما خیال میکنم اگر هم نویسنده میخواست به سادهلوحی شمسی اشاره کند (که البته جایی برای این نیست) باز این نوع دیالوگ نچسب و کلیشهای بود. گفتگوها وقتی بین دیگر شخصیتها هم جریان دارد کشدار و خسته کننده هستند. تمام بحثهای توی کافه که بین مردان رد و بدل میشود، گیر «تجلی» به خوردهبورژواها، پرسش و پاسخ چیچینی و حسین، همگی گاه حالتی خسته کننده و گاه مثل بیانیهی نویسنده، خارج از داستان و آزار دهنده است. تصور میکنم اگر پارسیپور زیاد نگران این نبود که خوانندگان داستانش از خواندن کتابهای دیگر عقب بمانند، میشد بسیاری از این همه دیالوگ را که برای شناساندن فضا و شخصیتها نوشته شده، حذف کند و در ازای آن روشهایی به کار ببرد تا آدمهایش به خواننده شناسانده شوند. شیوهای مثل آنچه خودش به کار برده، برگشت احمد به گذشتهاش و ساختن تصاویری از آغاز رابطهاش با حسین.
نگاه پارسیپور به اشیاء نگاهی ویژه است. او از اجسام در روایت داستان همان قدر استفاده میکند که از اشخاص. خانه، مبلمان، کمد، کتابخانه، ظروف، موکت، گلدان. . . همه برای بیان منظوری در داستان میآیند و هریک حرفی برای گفتن دارند. دکوراسیون منزل جدید احمد طوری توصیف شده که او را احاطه میکند و دقیقن شرایطی است که این شخصیت در زندگیاش دارد، یعنی تسلط محیط و اشخاص بر او. موکت و جای سوختگی و لکههای خون بر آن، خواننده را یاد همان زخمهای خوره مانند صادق هدایتی میاندازد که از دستش رهایی نیست. گلدان به عنوان یک نشانه در سراسر داستان حضور دارد. گلدانی که یادگاری از گذشته است، در جریان دگر دیسی احمد میشکند و تا آخر داستان هم لنگهاش پیدا نمیشود. به موازات آن کمرنگ شدن نقش شمسی، آمدن چیچینی و رفتن هر دو اینها را داریم. و آن تکهای گم شده که در وجود مرد هست.
خلاصه و در پایان میشود گفت مردان برابرزنان رمانی است ساده و روان، روایتی ساده از اجتماع آدمها.
مدرسه قديمي دارالفنون كه نخستين و بزرگترين مدرسه به سبك جديد است، 154سال پيش در روز يكشنبه نهم ديماه 1231خورشيدي افتتاح شد .
13روز بعد، باني نيكانديش آن ميرزاتقيخان اميركبير در حمام فين كاشان به امر ناصرالدينشاه و به دست حاجيعليخان فراشباشي به شهادت رسيد. آنگاه پسر اين ميرغضب – يعني اعتمادالسلطنه – به جاي امير به صدراعظمي برگزيده شد كه اين داراي دو معناي ضمني بود؛ يكي آنكه كسي در اين ملك، روش اميركبير را دنبال نكند و در پي چون و چرا و بازسازي افكار خلق نباشد و ديگر آنكه اذهان مطيع و منقاد و آنان كه پيوسته سر تسليم و اطاعت در پيش دارند، بدانند كه در مناصب مناسب جاي ميگيرند.

تاسيس دارالفنون، يكي از اقدامات چشمگير ميرزاتقيخان اميركبير است كه حاصل آن، برآمدن نامبردارترين چهرههاي علمي، ادبي و هنري بوده. اما اين مركز فرهنگي، بيستوچند سال است كه به صورت خاكداني در خياباني نهچندان خوشنام، به ايامي نهچندان دور ميانديشد كه پايهريز فرهنگ نوين كشور بود و خياباني كه در آن جاي گرفته و نام حكيم ناصرخسرو را كه از مفاخر فرهنگي ماست بر خود دارد، خياباني بود كه مراكز متعدد فرهنگي و علمي در خود داشته كه امروزه جز كتابفروشيهاي قديمي، نشاني از آنها نيست ولي به عوض، در ضلع شرقي آن، صداي «دارو،دارو» يك لحظه قطع نميشود! اينجا دارالفنون شده است و البته بر كسي پوشيده نيست كه دارو هميشه به معناي دوا نيست و بيشتر معادل drug به كار ميرود اما در ضلع غربي، دارالفنون همچون پدري سالخورده و فرتوت، ابرو درهم كشيده، نگاهي عتابآلود به اين نسل ازخودرميده دارد. اين ازخودرميدهها در ضلع شرقي و با فاصلهاي بعيد، به دنبال متاعي هستند كه روح بنيانگذار دارالفنون از آن در عذاب است.

گويي از همين روست كه اهل دارو هرگز در حاشيه دارالفنون نمايان نميشوند؛ بنايي كه به رغم فرسودگي، همچون لعلي درخشنده به چشم اهل نظر زيبا و دلنواز ميآيد.
سردر زيباي دارالفنون را لرزاده – معمار معروف – پديد آورده و خط چشمنواز بالاي آن از عبدالحميد ملكالكلامي ملقب به اميرالكتاب است. دارالفنون در آغاز از چنان منزلتي برخوردار بود كه رضاقليخان هدايت – مولف مجمعالفصحاء، رياضالعارفين و انجمنآراي ناصري – به رياست آن برگزيده شد و به اين منظور، از شيراز به تهران كوچ كرد.
از دارالفنون تا سال 57 به عنوان مدرسه استفاده شد و بعد از آن به مركز تربيت معلم تبديل گرديد. سپس مدتي به مركز آموزش ضمن خدمت وزارت آموزشوپرورش اختصاص يافت تا آنكه در سال67 جزو فهرست آثار ملي ايران به ثبت رسيد و تصميم گرفته شد از اين بناي ترد و شكننده كه ديگر توانايي ارائه خدمات آموزشي را نداشت، پس از مرمت و بازسازي، به عنوان گنجينه آموزشو پرورش استفاده شود و به اين ترتيب، در ايران نيز همانند بسياري از كشورهاي ديگر، مركزي براي نگهداشت تاريخ مكتوب، عيني و شفاهي تعليم و تربيت فراهم آيد. اكنون سالهاست كه از تصويب اين طرح ميگذرد ولي دارالفنون سالخورده همچنان مهجور و تكيده – لابد به جرم دانشپروري – سر در گريبان فرو برده، در گوشهاي از خيابان ناصرخسرو چمباتمه زده تا دستي از غيب برون آيد و گره از كار فروبستهاش بگشايد، حال آنكه ساختوسازهايي بسيار بيمقدار با هزينههاي كلان صورت ميگيرد كه با آنها ميشود چند بناي تاريخي نظير دارالفنون را بازسازي كرد كه نشان از هويت فرهنگي كشور دارند.
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلي و دانش، همين گناهت بس
بازسازي بنايي فرسوده و ازدسترفته نظير دارالفنون، نياز به عزمي ملي دارد. اين وظيفهاي نيست كه يك وزارتخانه بهتنهايي بتواند از عهده انجام آن برآيد و نياز به توجه مديريت كلان فرهنگي دارد تا هزينه لازم را براي انجام سريع عمليات نوسازي آن تامين كند و كار را در اسرع وقت و در زماني تعيينشده به سامان برساند؛ نه آنكه مرمت بنايي چنين عظيم به بودجه وزارتخانهاي حوالت شود كه خود، چشم به همياري مردم دارد! از اين روست كه پس از گذشت سالهاي متمادي، هرازگاهي خرجي اندك صرف مرمتهاي جزئي و ناقص در اين بنا ميشود كه چون بودجهاي براي پيگيري و ادامه كار بازسازي در پي ندارد، آنچه انجام يافته هم به دليل نيمهكارهماندن، در معرض تخريب و فرسايش زماني قرار ميگيرد، كه گرفته است و باز كار به نقطه آغاز ميرسد.
البته نبايد پنداشت كه اين جفا و بيتوجهي فقط در مورد دارالفنون صورت ميگيرد بلكه اين معضلي است كه متوجه غالب دستاوردها و ميراث فرهنگي ماست. اين معضل از دو علت نشأت ميگيرد؛ يكي عدم وجود مديريت كلان فرهنگي كه ضرورت دارد در قالب يك هيات يا شورا، مركب از عاليترين اعضاي تصميمگيرنده نهادهاي ذيربط پديد آيد و به مسائلي بينديشد كه بازسازي و راهاندازي گنجينه دارالفنون ميتواند نمونهاي از آن باشد و ديگري عدم توجه يكسان اهل تحقيق به كل فرهنگ برآمده از اين خاك است. اين، معضلي است كه بايد آن را به منظور حفظ و پرورش ميراث فرهنگي كشور، بسيار جدي گرفت.توجه به چهرههاي تابناك فرهنگ بيگانه و غافلماندن از ديگر چهرهها را ميتوان برابر گرفت با علاقهاي كه كودكان به خامه روي شيريني نشان ميدهند و به ديگر قسمتهاي آن توجهي ندارند. تفكر خامهاي در حوزه فرهنگ نيز چنين است؛ يعني فرهنگ را به صورت يك كل منسجم نميبيند بلكه فقط چهرهها، دستاوردها و آثار دلپذيرتر را مورد توجه قرار ميدهد و بقيه را به حال خود واميگذارد تا بهتدريج مشمول فراموشي و فرسايش زماني شوند؛ حال آنكه زيبايي يك آسمان پرستاره تنها به ماه و زهره و پروين نيست؛ زيبايي آن، در كل منجسم آن است.
در آسمان پرستاره ميراث فرهنگي ايران، اگر فردوسي هست، دهخدايي هم هست. اگر حافظ هست، هلالي جغتايي هم هست. اگر عنصري هست، سعيد طاعي هم هست. اگر مولوي هست، سنايي هم هست. اگر ملاصدرا هست، سهروردي هم هست و اگر ابنيه باشكوهي هست كه زيباييشان به گنبد آسمان پهلو ميزند، دارالفنون هم هست. همه اينها ميراث فرهنگي اين سرزميناند، ميراثدار واقعي، كسي است كه به دور از تفكر خامهاي، همه را عزيز بشمارد؛ بر يكي دست نوازش نكشد و ديگري را خوار بدارد. او به باغباني ميماند كه بايد همه گلهاي بوستانش را به يكسان پرورش دهد و بداند كه هر گلي بويي دارد.
"ّقيصر" و قضيۀ آن سانسور «سه حرفی»
تاريخ صد سالۀ سينماي ايران را اگر ورق بزنيم، بدون اغراق جايي از آن به فيلم «قيصر» ميرسيم. چون نميشود تاريخ سينماي ايران را نوشت و از «قيصر» ننوشت.
فيلم «قيصر»، فصل تازه و قابل بحثي در سينماي معاصر ايران، و آغازي خجسته براي بعضي بدعتها بود، و همچنين شروع و اولين کار، براي کساني که امروزه از نامآوران دنياي هنر و سينماي ايران هستند. «قيصر» به کلام ديگر فيلم «اولينها» بود و هست.

پوستر فیلم قیصر ساخته مسعود کیمیایی
از «مسعود کيميايي» که سناريو و کارگرداني فيلم از او بود بگيريم، تا نامهايي چون «عباس کيارستمي» که تيتراژ فيلم را بهطور مستقل ساخت و اولين کار سينمايي او محسوب ميشود. «امير نادري»، که عکاس پشت صحنۀ فيلم بود. «اسفنديار منفردزاده»، که اولين موسيقي متن فيلم را در تاريخ سينماي ايران ساخت و به موسيقي فيلم در ايران هويت بخشيد. و «جمشيد مشايخي» و «بهمن مفيد» که اولين کار و بازيهاي سينمايي اين دو هنرمند و بازيگر تئاتر بود. «بهمن مفيد» در اين باره ميگويد:
«سال 1347 ما يك عده بوديم كه از اداره فرهنگ و هنر بيرون آمده بوديم. از جمله من، بهرام بيضايي، پرويز فنيزاده، محمدعلي كشاورز و جمشيد مشايخي. قبل از آن هم به همه ما پيشنهاد فيلم شده بود، ولي آن موقع كسي كه در وزارت فرهنگ و هنر بود نميتوانست در فيلم سينمايي بازي كند. اعتصابي براي حقوقمان كرديم و گفتيم تا درست نشود برنميگرديم. در واقع همه دوست داشتند از اداره تئاتر بيرون بيايند. تا آن موقع هيچ كار سينمايي را قبول نكرده بودم. حتي قبلش كيميايي از من خواسته بود. من و كيميايي بچه محل و از قديم رفيق بوديم، ولي آن موقع وقتي من آمدم بيرون، قبول كردم كه در قيصر حضور داشته باشم. كيميايي سعي كرد در قيصر همه بچهها بازيگر شوند. مشايخي قرار شد در نقش فرمان باشد و محمدعلي كشاورز، خاندايي. من هم رفاقتي قرار شد همان نقش را بازي كنم كه كردم. در همان موقع، كار ما در اداره تئاتر درست شد و حقوقها بالا رفت. كشاورز سريع برگشت و در فيلم بازي نكرد. مشايخي هم كه هميشه سرقولش هست گفت: ما اين قول را دادهايم و بايد اين كار را بكنيم، و اجازه گرفت و بازي كرد و نقش خاندايي را گرفت. ناصر ملکمطيعي هم فرمان شد....»
اگر بخواهيم از همه آنهايي که فيلم «قيصر» را ديدهاند، چند صحنه از فيلم، يا جملهاي از گفتوگوهاي آن را بهياد آورند و بگويند، حتما که نمونههاي متفاوتي را خواهيم شنيد. ولي با حدس قريب به يقين ميتوان گفت يک صحنه در اين بهيادآوريها مشترک است و آن هم صحنۀ تکگويي يا آن يک تکه مونولوگي که «بهمن مفيد» در قهوهخانه «قصۀ دراز با بروبچهها براي دواخوري به دربند رفتنشان» را تعريف ميکند. «بهمن مفيد» خود در مصاحبهاش ميگويد: «اين صحنه درست سرجايش واقع شد. در «قيصر» تا آنجا ريتم فيلم کند است، و بعد از گفتار من ريتم فيلم عوض و تند ميشود....»
شايد جالب باشد اگر بدانيم که متن اين تکگويي از قبل در سناريو نبوده و قصۀ «دواخوري» از ابداعات و شيرينکاريهاي «بهمن مفيد» بود. خود او در اينباره ميگويد:
«از بچگي قبل از اينكه ايشان [کيميايي] فيلمساز شوند،گاه با بچهمحلها سرميدان ژاله جمع ميشديم و من اين تكه را اجرا ميكردم. كيميايي در عالم رفاقت خواست آن را در فيلم بازي کنم. من آن تكه را كه بازي كردم، خيلي مورد پسند همه قرار گرفت و مشهور شده بودم. وقتي غروبها از اداره تئاتر در ميدان فردوسي به سمت ميدان ژاله بر ميگشتم، يادم است سر چهارراهها يكي از جوانها معركه گرفته بود و براي بقيه آن تكه متن را اجرا ميكرد؛ حسابي در دهنها افتاده بود....»
از اين حاشيهنويسيها و خرده خاطرات، درباره و مربوط به فيلم «قيصر» کم نيست، شايد وقتي ديگر باز هم مواردي از ايندست را با هم مرور کنيم و به خاطر بياوريم. ولي دست به نقد ميتوان صداي «بهمن مفيد» در آن تکه بازي را میتوانید این پایین بشنويد.
قبل از شنيدن صداي اين صحنه از فيلم، و به همين بهانه نکتهاي را هم گفته باشم که در عين نهچندان مهم بودن و پيشپا افتادگي آن، در ضمن نمونهاي است از نوع و اعمال سانسور، که انگار جزئي از پيکرۀ هفت اندام هنر در تاريخ معاصر ما بوده و هست.
ميدانيم که نمايش فيلم «قيصر» در دورۀ حکومت پيشين و در سال ۱۳۸۴، از همان آغاز و قبل از اکران شدن آن، دورهاي را در کشاکش بخشهاي مختلف «ادارۀ سانسور وزارت فرهنگ و هنر» معطل مانده و حتي بعد از اجازۀ نمايش، چند روزي از اکران عمومي آن نگذشته، «بنا بهدستور» آنرا پايين کشيدهاند!
در «زندگينامۀ بهروز وثوقي» ميخوانيم:
«... قرار است «قيصر» تا شب عيد، ده روزي روي پرده باشد و نمايش موفقش ادامه يابد. اما ناگهان چهارشنبۀ بعد، فيلم را «ميکشند پايين» و براي دو سه روز باقي مانده، فيلم ديگري را نمايش ميدهند. پرس و جو ميکنند. بهروز به شباويز تلفن ميزند. شباويز ميگويد: فيلم را ادارۀ سانسور کشيده پائين. گفتهاند برخلاف مصالح اجتماعي است و توليد فساد ميکند...
بهروز ميرود ادارۀ سانسور، آنجا روزنامهها را نشانش ميدهند و ميگويند که اين فيلم تاثير بد ميگذارد روي جوانهاي مردم، و باعث فساد جامعه و چاقوکشي ميشود.
چه کنيم؟ چه نکنيم؟ بالاخره رضايت ميدهند که از تعداد ضربههاي چاقويي که قيصر به برادران آقمنگل ميزند و گويا هر کدام دوازده ضربه بوده، کاسته شود.
ـ قرار شد ضربههاي چاقو را بکنيم سه تا ... البته کلي چک و چانه زديم تا قبول کردند.»
[صفحههای ۱۳۹ و ۱۴۰ از کتاب زندگينامۀ بهروز وثوقي، نوشتۀ ناصر زراعتي]
خب حالا ميشود اينطور حساب کرد که مسئولان «ادارۀ سانسور وزارت فرهنگ و هنر» خيلي به فکر اخلاق اجتماعي در جامعه بودهاند و بالاخره بايد که از بابت حقوقي که ميگرفتند، کاري هم ميکردهاند. اين جلسات «چک و چانه زدن» براي تقليل دوازده ضربه، به سه ضربه، لابد کلي کار برده و جزو ساعات کاري به حساب آمده است. ولي اين نمونۀ سانسور در آن تکه از بازي «بهمن مفيد» در صحنۀ قهوهخانه ديگر از آن حرفهاست. در واقع بيشتر مصداق از پاپ، کاتوليکتر شدن بازبين يا مسئولي است که در ادارۀ سانسور وزارت فرهنگ و هنر مشغول بوده. نام محلي که راوي قصۀ «دواخوري» چشم باز ميکند و خود را آنجا ميبيند، در نسخۀ اصلي نمايش فيلم، «تيغ خورده» است!
آن صحنه را که حتما بهياد داريد:
«قيصر» از آبادان برگشته. از آنچه که کريم و منصور آقمنگل، بر سر خانداداش و خواهر او آوردهاند باخبر شده. حالا وارد قهوهخانۀ زيرگذر ميشود. از راديو صداي مرضيه که ترانۀ برگ خزان را ميخواند، شنيده ميشود. صاحب قهوهخانه، به حرمت مرگ «فرمان» که از کسبۀ محل بود، و عزاي قيصر، شاگرد خود را ميگويد که راديو را خاموش کند.
فضاي قهوهخانه با همهمهاي که در آن است، در عين حال در سکوتي که رنگي از احترام، و شايد نوعي خود را کنار کشيدن، از ترس درگير شدن با شر و گرفتاري است، در خود گرفته. «قيصر» سر ميزي چندتايي از بچهمحلهاي قديمي را ميبيند. به آنجا کشيده ميشود و مينشيند. سلام و عليک و سرسلامتياي از سوي جمع، و بعد در پرسش قيصر که: تو چرا اين ريختي شدي؟ ماجرايي به روايت «بهمن مفيد» ميشنويم که:
او عليرغم ميلش، به همراه چند نفري از دوستان، سوار ماشين ميشوند و براي شادخواري به هتل کوهپايه دربند ميروند. يکي از جمع به سلامتي کسي که راوي چندان با او ميانۀ خوشي نداشته مينوشد. از اين بابت درگير ميشوند و چاقو ميکشند. راوي ماجرا، تاکسياي ميگيرد و به شهر برميگردد. سر کوچه برلن، دم مغازۀ نقرهفروشي که پياده ميشود، تنهاش ميخورد به تنۀ يک «پسرۀ هيکلميزون» و طرف با سيلي ميگذارد بيخ گوشش و او ميافتد توي جوب. بلند ميشود. ضمن اينکه در جيبهايش دنبال چاقوي زنجانياش ميگردد، کرکري هم ميخواند. «هيکل ميزون» چک دوم را ميخواباند.
راوي ماجرا، چشمش را که باز ميکند ميبيند در مريضخونۀ روسهاست. که همان «بيمارستان شوروي» معروف تهران است.
«دست کردم جيبم که برم و بيام، چشمو وا کردم ديدم مريضخونه روسام».
کلمۀ «روس» با سه حرف «ر»، «و»، «س»، در باند صداي فيلم «تيغ خورده» ولي«آم» آن باقي مانده است. پس تلفظ گوينده را ميشنويم «مريضخونآم»!
راستش نميدانم، آيا اين حساسيت بيش از اندازه به اسم و کلمۀ «روس»، ناشي از هراس کل حکومت شاه ميشد. يا کاسۀ داغتر از آش شدن ماموران ادارۀ سانسور بود؟ بههرحال بيمارستان شوروي يا آنچنانکه مردم کوجه و بازار ميگفتند: «مريضخونۀ روسا»، موسسهاي غيرقانوني يا سازماني مخفي نبود.
ميگويند: «صخرههاي بزرگي که از دل کوه بيرون زدهاند، گاه ميبيني به چند سنگريزه بند است.» آيا همين موردهاي خرد و ريز و کوچک نيست که جمع ميشود و در تکرار خود، حوصلۀ آدمي را سر ميبرد و صخره به دره درميغلتد.
و البته ما جماعت هم بهنوبه خود چندان معصوم و بيتقصير نيستيم. ما ملت! مردمي که از اولين روز نمايش فيلم «قيصر» و جذبه و جذابيت اين صحنه و آن تکگويي، آن را حفظ شديم و اينجا و آنجا و همهجا، جمله به جملۀ آن را بر کرديم و حتي بهتر از خود بازيگر فيلم گفتيم و بازي کرديم، هيچوقت نه پرسيديم، و نه فکر کرديم که: بعد از آنکه دستمان را کرديم توي جيبمان تا بريم و بياييم، چشممان که باز شد، ديديم کجا هستيم!؟
راستي کجا بوديم؟
...آهان یادم آمد
آسمان

به نظاره آسمان رفته بودم
کردم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن
مرغان الماس پر
ستارگان زیبا و خاموش
تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته
در بازی افسون کاری شنا می کنند.
آن شب نیز ماه با تلالو پر شکوهش
که تنها لبخند نوازش بود
با طبیعت به چهره نفرین شدگان کویر می نوازد
از راه رسید و گل های الماس شکفتند
و قندیل زیبای پروین-که هر شب
دست ناپیدای الهه ای آإن را از گوشه ی آسمان
آرام آرام به گوشه ای دلگیر می برد-سرزد
و آن جاده روشن و خیال انگیزی که
گویی یک راست به ابدیت می پیوندد!
دکتر علی شریعتی
برای نسل ما که در دوران سخت جنگ ایران و عراق شاهد جنایت کم نظیر تاریخی صدام و حمایت بی نظیر همه ی دنیا از او بوده، باور دستگیری، محاکمه و اعلام حکم اعدام صدام حسین خیلی دشوار است. اما بودیم و دیدیم صدام دستگیر شد، محاکمه شد و حکم اعدامش امروز صادر شد. این یک لحظه ی تاریخی است. نه از باب آن که یک فرد جنایتکار قرار است کشته شود؛ بلکه از این جهت که جنایتکاری که برای زندگی دیگران ارزشی قائل نبود، و کابوس وحشت و قتل و جنایت دوران معاصر بود، قرار است به دست قربانیان خود اعدام شود.

اگر این دیکتاتور مخوف اعدام شود، به اعتقاد من کسانی که هنوز به دنبال احیاء رژیم بعثی در عراق بودند، و گروه های اسلام گرای تروریست را هم اداره می کردند ناامید خواهند شد و آرامش نسبی در عراق به وجود خواهد آمد. این که حتی صدام حسین هم باحوصله محاکمه شد و بر اساس قانون به دلیل جنایت علیه بشریت محکوم شد را گام مهم پیشرفت در عراق می دانم. اگر تروریست ها و اشغالگران بگذارند، مردم عراق ظرفیت پذیرش دموکراسی را دارند. شنیدن خبر اعدام صدام برای شهیدان غریب ایرانی و خانواده های آواره در جنگ و جانبازان سرفراز و اسیران بیش از دیگران شیرین و تاریخی است.
|
جنگ را دوست ندارم ...!! ملت ما هنوز از اثرات جنگ با عراق که نه !جنگ با نیمی از دنیا خلاصی نیافته است !
اما ...!!
روزنامه جرازولم پست، روز پنجشنبه به نقل از یک منبع دیپلماتیک نوشت در حاشیه یکی از نشستهای اخیر سازمان ملل وقتی «ژاک شیراک» به احتمال حمله پیشدستانه اسراییل به تاسیسات اتمی ایران برای مقابله با فعالیتهای هستهای این کشور اشاره کرده است بوش گفته است ما نمیتوانیم از این احتمال جلوگیری کنیم و اگر چنین مسالهای اتفاق بیفتد برای من قابل درک است. های هستهای ایران از طریق تحریم های سازمان ملل است ولی اسراییل نیز مانند آمریکا بارها اشاره کرده است که اقدام نظامی میتواند به عنوان آخرین راه حل در نظر گرفته شود.
به نظرم کشورهای به مانند امریکا -اسرائیل و ...اگر یک بار و فقط یک باربه ذهنشان خطور میکرد که میتوانستند در تقابل و جنگ با ایران نتیجه مورد دلخواهشان را بدست بیاورند مطمئنا در این چند سال پس از جنگ قبلی دریغ نمیکردند !! جنگ منفور است اما ...!! ایران وطنم ...!!!
نظر شما چیست ؟؟
|


کارتونی از بزرگمهر حسین پور
خاطرات خواندنی «عزت شاهی»
از تاسیس و عملکرد كميته انقلاب
عزت شاهي،از مبارزان ثابتقدم عليه رژيم طاغوت در بخشي از كتاب خاطرات خود چگونگي شكلگيري كميتههاي انقلاب اسلامي را تشريح كرد.
در كتاب خاطرات عزت شاهي كه به همت محسن كاظمي تدوين شده و توسط دفتر ادبيات انقلاب اسلامي انتشار يافته است، ناگفتههاي بسياري از دوران مبارزه و انقلاب بخصوص مسايل درون زندان روايت شده است.
اين كتاب كه سي و يكمين مجموعه از خاطرات منتشر شده از سوي دفتر ادبيات انقلاب اسلامي است، از مقدمهاي محققانه و از نثر و روايتي جذاب برخوردار است.
خاطرات عزت شاهي در 855 صفحه تنظيم و شامل اسناد، عكسها، فهرست اعلام، منابع و ماخد ميباشد.
بخشي كه می خوانید، از فصل يازدهم كتاب با عنوان «لب تنور» برای شما علاقمندان تاریخ معاصر انتخاب کرده ام..
تشكيل كميته انقلاب اسلامي
با شكست حكومت نظامي و اعلام بيطرفي ارتش، عملاً انقلاب پيروز شد. كلانتريها بدون هيچ مقاومتي تسليم شدند و مردم از ترس به روي كار آمدن دوباره پاسبانها، كلانترها و ژاندارمها، محلهاي تمركز آنها را يكي پس از ديگري اشغال ميكردند و اسلحه آنها را به تصرف خود در ميآوردند.
اسلحه بيشتر از ژاندارمريها، كلانتريها و پادگانها به خصوص در تهران به دست مردم و نيز گروهها افتاد. بسياري از عوامل و عناصر مؤثر رژيم شاه گريختند اما تعداد زيادي هم توسط مردم و نيروهاي انقلابي دستگير و به مدرسه رفاه آورده ميشدند. در همسايگي مدرسه رفاه، ساختماني بود كه حياط و زيرزمين داشت، افراد دستگير شده را به اين زير زمين انتقال ميدادند و ما مأمور شده بوديم كه از آنها محافظت كنيم. مايي كه خود تا يكي- دو ماه پيش زنداني بوديم حالا شديم زندانبان !
شبي كه نصيري، رحيمي، ناجي و ديگر سران حكومت نظامي در پشت بام مدرسه رفاه اعدام شدند، مردم از اين اقدام بي خبر بودند و فكر كردند كودتا شده. بسياري سراسيمه ريختند بيرون و آمدند كه آنجا را حفاظت بكنند، به آنها گفتيم كه خبري نيست.

كميته استقبال با پيروزي انقلاب از بين نرفت بلكه در مدرسه علوي و رفاه تشكيلات بيتشكل خود را حفظ كرد و انتظام و حفاظت امور را به دست گرفت.
در خلال همين كارها، همچنان مهرههاي رژيم شاه، كساني را كه در تحكيم پايهها و نيز جنايتهاي آن دستي داشتند دستگير و به آنجا ميآوردند و در مدرسه رفاه بازجويي و محاكمه ميكردند.
مقر آقاي بازرگان به نام دولت موقت، همان مدرسه رفاه بود كه بيشتر نهضت آزاديها، جبهه مليها به آنجا رفتوآمد ميكردند و تعدادي از مجاهدين خلق مثل مسعود رجوي و موسي خياباني نيز آنجا را پاتوق خود كرده بودند. و ما (فعالين كميته استقبال) در همان موقع پيغام ميداديم كه از اينجا برحذر باشيد، به امام خميني(ره) گفتيم كه اينها دنبال چه هستند و چه ميخواهند و به اينجا زياد رفت و آمد ميكنند. به آقاي بهشتي كه هر از گاهي در آنجا به ما سر ميزد گفتيم كه آمد و شد اينها به صلاح نيست. نميدانم امام خميني(ره) چيزي گفتند يا آقاي بهشتي، كه از هفت ـ هشت روز بعد، ديگر در آنجا آفتابي نشدند. علني نميآمدند و اگر در بيرون با هم (مجاهدين و نهضت آزاديها) ارتباطي داشتند من نميدانم.
روزي در مدرسه رفاه، سرهنگ توكلي ، از زندانيان رژيم شاه را ديدم. او به خاطر جاسوسي براي اردوگاه شرق و انتقال اسناد پيمان سنتو به پيمان ورشو به زندان محكوم شده بود و من او را از بند 6 زندان قصر ميشناختم. او با آقاي بهشتي ميرفت و ميآمد و حتي به ايشان دستور هم ميداد كه اين كار را بكنيد آن كار را نكنيد و… ديديم كه آنجا همه كاره است. احساس خوبي از وضعيت او نداشتم. از آقاي بهشتي پرسيدم: شما ايشان را مي شناسيد؟ گفت: بله، سرهنگ توكلي است! گفتم: سوابقش را ميدانيد. گفت: به هر جهت مدتي زندان بوده است. گفتم: كافي نيست. بعد كمي از خصوصيات اخلاقياش را گفتم كه آدم سالمي نيست، مذهبي و متعهد نيست، كمي هم از وضعيت و موقعيت زندانش گفتم و تأكيد كردم كه شما اشتباه ميكنيد كه او را در مسائل امنيتي به بازي ميگيريد. گفت: نه! ايشان از اول در اين قضايا بوده است و از زماني كه از زندان آزاد شده در اين مسائل حضور داشته است. گفتم: من آنچه شرط بلاغ بود گفتم، حالا خود دانيد!
بعد از اين ديدار و گفتگو، ديگر من، او (توكلي) را در آن اطراف نديدم، و نفهميدم كه چه شد، كجا رفت، و الآن چه كاره است، اصلاً در قيد حيات است يا نه! به گمانم كه به ارتش بازگشت و پس از مدتي نيز بازنشسته شد.
وجود اين مسائل نشان ميداد كه بايد خيلي سريع به اوضاع سر و سامان داده شود. امنيت شهر را كساني در دست بگيرند، زندانيان جايي داشتهباشند، ارتشيها بدانند كه چه كاره هستند، پروندههاي موجود ادارات امنيتي و دولتي حفظ شود. در حالي كه در خلاء شهرباني و كلانتري، متخلفين و سوءاستفاده گران راحت بودند. نيروهاي شهرباني سر كار نميآمدند و هيچ كس سر كار خودش نبود. ارتش بهدليل اعدام برخي سرانش كه عامل حكومت نظامي بودند در بلاتكليفي بود، همه احساس خطر مي كردند. وجود اسلحه و مهمات در دست مردم و به خصوص گروههايي كه با انقلاب همدل نبودند و نيز خلأ كلانتري و ژاندارمري و يك نهاد انتظامي، موجب خطر و ناامني بود. ادامه اين وضعيت ممكن نبود، از اينرو آقايان مهدوي كني، مطهري و… از طرف آقاي(امام) خميني مأمور تشكيل كميتههايي شدند تا بتوانند اموال و نواميس مردم را حفظ كنند و كارهاي انتظامي شهرها را به عهده بگيرند، و اين پايهاي شد براي تشكيل كميته موقت انقلاب اسلامي. از مردم خواسته شد كه اسلحههاي به تاراج رفته را به پادگانها، مساجد و كميته استقبال تحويل دهند. مردم بسياري از سلاح و مهمات را برگرداندند، اما همچنان مقدار معتنابهي در اختيار گروهها باقيماند. در آن روزها مدرسه رفاه و ساختمان مجاورش شكل و شمايل خاصي داشت! كلت و يوزي و مسلسل و ژ.سه و جعبه مهمات و… در وسط حياط تلنبار شده بود. چرا كه جا نبود و پادگاني در اختيار نداشتيم تا تسليحات را در آنجا متمركز كنيم. لذا چند روزي سلاح و مهمات را در همان حياط روي هم ميريختيم، تا اينكه قرار شد مقداري از اينها را كه حالت انفجاري نداشت در منازل آشنايان و دوستان (انقلاب) جاسازي كنيم تا سر فرصت به جاي مناسبتري انتقال دهيم.
به اين ترتيب من عملاً در كميته موقت انقلاب اسلامي مشغول شدم و هر كاري از دستم برميآمد انجام ميدادم، فكرش را نميكردم كه كار به درازا كشد. كميته هم اولش موقت بود بعد دائمي شد، اما ما هنوز بعد از گذشت چهار ـ پنج سال با سربرگهاي كميته موقت انقلاب اسلامي مكاتبه ميكرديم. روزي من به آقاي مهدوي كني از اين بابت ايراد گرفتم. او با خنده گفت: ما آن موقعي كه مسئوليت اين كار را پذيرفتيم، فكرمي كرديم بعد از دو ـ سه ماه، دولتي سر كار ميآيد و كارها را خودش، انجام ميدهد، بعد هر كسي ميرود سركار خودش، ما هم ميرويم دنبال درس و طلبگي و حوزه خودمان و مملكت درست ميشود! اما الآن ميبينيم كه به اين سادگي نميشود مملكت را اداره كرد.
آقايان صادق اسلامي، مهدوي كني، باقري كني، مطهري، ناطق نوري، بهزاد نبوي، محمد موسوي، الويري، خسرو تهراني، قنادها (مصطفي و علي) و من از اولين نفرات شكلدهنده كميته انقلاب اسلامي بوديم. مهدوي كني مسئول كميته و بهزاد نبوي مسئول روابط عمومي بودند. شهيد مطهري به سبب كارهاي فكري و تئوريك خودش را در اين امور گرفتار نكرد. بعد از آقاي مهدوي كني، مسئوليت به آقاي ناطق نوري و بعد به آقاي باقري كني واگذار شد و من مسولیت بازپرسی به نمایندگی از دادستانی در کمیته انقلاب اسلامی را عهده دار شدم.
تصفيه اسناد ساواك
در دوره مسئوليتم در بازپرسي واحد تخلفات كل كميته خيلي تلاش كردم تا از اسناد و مدارك ساواك محافظت شود و كسي اين كار را به عهده بگيرد كه مطمئن باشد. اين مدارك و اسناد در جايي به نام مركز اسناد نگهداشته ميشد و فردي به نام جواد مادرشاهي را به مسئوليت آنجا گماشته بودند.
مادرشاهي از اعضاي انجمن حجتيه بود. قبل از پيروزي انقلاب، انجمن حجتيه نه تنها در امور سياسي دخالتي نداشت بلكه بعضي از ايشان در پارهاي موارد با ساواك نيز همكاري ميكردند. روابط و بده بستانهايي داشتند. وجود مادرشاهي اين فرصت را به آنها داد تا مدارك مربوط به خودشان را از ميان پروندهها بيرون بكشند.
من حتي از اين آقايان خواستم كه ليست ساواكيها را به ما بدهند، تا ما هم پس از بررسي، در صورت لزوم نسبت به دستگيري آنها اقدام كنيم، اما اينها كوچكترين همكاري با كميته نكردند. تقاضاي خود را محدودتر كرديم و گفتيم فقط ليست ساواكيهاي اداره سوم را به ما بدهند ولي باز كارشكني كرده و ندادند.
ما هيچ كدام از ساواكيها را بر اساس اطلاعات و مدارك پروندهها دستگير نميكرديم. همين كه كسي ميگفت يكي از همسايهها يا نزديكانش ساواكي است، او را شناسايي و دستگير ميكرديم ، برخي بازداشتها هم بر اساس اعترافات خود ساواكيهاي دستگير شده بود، حتي بعضي هم خود ميآمدند و اعتراف ميكردند كه ما ساواكي هستيم و ما بر اساس اعترافات خودشان پرونده تشكيل ميداديم و اگر درخواست ميكرديم كه از مركز اسناد ساواك خلاصه پروندهاي به ما بدهند، آنها كاري نداشتند كه اين آدم از اداره سوم است يا اداره هشتم، خلاصهاي كه به ما ميدادند فقط حاوي ميزان وام اخذ شده، بدهي و يك سري مشخصات شخصي افراد بود، و درباره سمت افراد در ساواك و اينكه شكنجهگر و بازجو بوده است، مطلبي به ما نميگفتند. ما اين مسائل را به آقايان تذكر ميداديم اما گوش كسي بدهكار حرفهاي ما نبود.
دو ديدگاه متفاوت
خيلي از آقايان به بگير و ببند تمايلي نداشتند، به ياد دارم كه گاهي با آقاي مهدويكني بر سر بعضي مسائل از اين دست مشكل داشتيم. او ميگفت: اگر حكومت اسلامي ما شكست بخورد و از بين برود، بهتر است از اينكه ما بخواهيم با زور و با سرنيزه حكومت را نگهداريم. اصطلاح خودش "سرنيزه" بود. ميگفت: اگر ما از بين برويم و شكست بخوريم، بهتر است از اينكه حكومتمان ديكتاتوري باشد، استبدادي باشد. ايشان با اين طرز تفكر ميخواستند در همان سالهاي اول انقلاب مدينه فاضله به وجود آورند و از درِ رحمت خداوند وارد بشوند.
آقاي مهدوي درخصوص مجاهدين نظرشان اين بود كه نبايد با شدت با آنها برخورد ميشد. آن موقع وي مخالف دستگيري و بازداشت اينها بود. بعد از مدتي هم كه مجاهدين به عمليات مسلحانه روي آوردند، ايشان معتقد بود كه ما باعث شديم كه اينها كارشان به اينجا كشيده شود و ميگفت شما به اينها ميدان نداديد و به اينها فشار آورديد، تا اينها در نهايت مجبور شدند اين كار را بكنند. در صورتي كه آقاي مهدوي شناخت صحيحي از آنها نداشت و پي به ماهيت واقعي مجاهدين نبرده بود.
از نظر ما واقعيت چيز ديگري بود. من با شناختي كه از سران مجاهدين داشتم به اين آقايان هشدار ميدادم، به بهشتي، اردبيلي، مهدويكني ميگفتم كه اينها (مجاهدين) هدفشان از بين بردن و حذف شماست. شما را قبول ندارند، و بالاخره روزي با شما درگير خواهند شد و برخورد مسلحانه خواهند كرد. من نميگويم شما اينها را بگيريد و اعدام كنيد، اما معتقدم (با توجه به شناختي كه از اينها دارم) امثال مسعود رجوي را بگيريم بياوريم و نگهداريم، قول ميدهم بعد از دو ـ سه ماه اينها پشت تلويزيون بيايند و مصاحبه كنند. اينها حاضرند براي زنده ماندن به هر كاري گردن بگذارند. وقتي آنها ضعف و سستي از خود نشان دهند، بقيه طرفداران و هواداران حواسشان جمع ميشود. كساني هم مثل بهزاد نبوي كه مسئول روابط عمومي بود با اين نحوه برخورد و برنامه مخالفت ميكرد، ميگفت: نبايد قصاص قبل از جنايت كرد، اينها كه هنوز دست به اسلحه نبردهاند، پس دليلي ندارد كه آنها را بگيريم.
مجاهدين و انقلاب
مجاهدين خلق(منافقين) در اين مدت از ضعف تشكيلاتي ما سوءاستفاده كردند، و به سازماندهي تشكيلات و سازمان خود پرداختند. در همان روزهاي اول پيروزي انقلاب، مقادير معتنابهي اسلحه و مهمات از پادگانها و از ميان مردم جمعآوري كرده بودند و اين نشانههاي خطرناكي بود كه به آن اعتنايي نميشد.
از طرف ديگر برخي جوانان، طرز تفكر روحانيت و مديريت آنها را نميپسنديدند و در عوض جذب مجاهدين ميشدند. جاذبه آنها (به هر دليل) زياد بود، و ديديم كه در اوايل انقلاب، از ميان محصلين و دانشجويان، كارمندان، چه دختر و چه پسر، تعداد زيادي جذب آنها شدند و مجاهدين بيشترين نيروهايشان را از همين طيف جمع كردند. مهرههايي از آنها در ميان دانشآموزان و دانشگاهيان و ادارات دولتي فعال بودند و با تبليغات وسيع و شعارهاي جذاب نيرو جمع ميكردند.
آنها تجمعي در پارك خزانه صورت دادند و چند هزار نفر را در آنجا جمع كردند. در چندجاي ديگر هم اين كار را تكرار كردند. شايد انقلابيون موافق نظام و امام نميتوانستند چنين تجمعي را به وجود آورند، البته راهپيمايي و اجتماعي كه با نظر آقاي(امام) خميني شكل ميگرفت استثنا بود؛ مثل راهپيمايي روز 22 بهمن و يا روز قدس، اما ديگران چنين تواني را نداشتند. مردم براي سخنراني مثلاً يك روحاني به اين صورت جمع نميشدند، تعدادي هم كه جمع ميشدند آدمهاي سن و سال دار و كم تحرك و كم انرژي بودند. اما به عكس، هواداران مجاهدين جوان، پرشور و پر انرژي بودند و با همين شور و انرژي بود كه توانستند اسلحه و مهمات زيادي از در خانههاي مردم و فاميلهايشان جمعآوري و براي روز مباداي خود نگهداري كنند. آنها از بيسر و ساماني آن روزها استفاده كردند.
مجاهدين(منافقين) در آن شرايط دو استراتژي را پياده كردند، از طرفي با شوراي انقلاب در تماس و مذاكره بودند و از طرفي ديگر به ساماندهي و انسجام تشكيلات خودشان ميرسيدند و از هر فرصتي براي كوبيدن رهبران انقلاب استفاده ميكردند.
پاتوق اينها در خانه ابريشمچي در خيابان ايران بود. بيشتر شبها سران مجاهدين آنجا جمع ميشدند. چندين مرتبه به آقايان گفتم شما اجازه بدهيد ما بريزيم به آنجا و اينها را بگيريم و بياوريمشان و باهاشان صحبت كنيم، چند مدت نگهشان داريم؛ به راه خواهند آمد، اما موافقت نكردند.
ما براي اينكه باب برخي سوءاستفادهگريها را در كميته ببنديم و تخلفات كمتر بشود، بعد از مدتي به اين نتيجه رسيديم كه يك كارت شناسايي براي همكاران و اعضاي كميته تهيه كنيم. سه نوع كارت درست كرديم، كارت انتظامي، كارت اداري، و كارت بازرسي. كارت انتظامي مخصوص پاسداران و مسئولين بود و نيز كساني كه سرو كارشان با اسلحه بود. كارت اداري مخصوص كارمندان داخلي بود. كارت بازرسي يك خرده مُندَش (سطحش) بالاتر بود و به سرپرستان مناطق و افراد سفارش شده داده ميشد. هم بنيصدر و هم مهدوي كني نامه نوشتند و دستخط دادند كه شما به كادرهاي مركزي مجاهدين و محافظينشان، كارت حمل سلاح بدهيد. من اين دستخطها را دارم.
من ميدانستم كه اينها {مجاهدين} چه موجوداتي هستند. اول گفتيم: نه! نميشود! اما چون اصرار زياد بود گفتيم ميدهيم، منتها طبق ضوابط. اين آقايان اول بايد بيايند آدرس خانه، مشخصات، آدرس محل استقرار و كارشان را بدهند و ضامن هم داشته باشند. ضامن نيز بايد كارمند دولت يا كاسب با جواز كسب باشد. تا هر وقت ما با اين آقايان كار داشتيم بتوانيم از طريق آدرس، مشخصات و اگر نشد از طريق ضامن، پيدايشان كنيم.
بدينترتيب ميتوانستيم از آنها اطلاعات ذيقيمتي به دست آوريم. سير كار بدينگونه بود كه بايد آنها اسامي كميته مركزي سازمان را به وزارت كشور اعلام ميكردند و به ازاي هر يك نفر از كميته مركزي يك محافظ نيز معرفي ميكردند.
چند ماه بدينترتيب سپري شد و حتي يك كارت هم به آنها نداديم، تا اينكه با تغيير اوضاع و شرايط و كشيده شدن كار به جاهاي باريك، ديگر صدور كارت براي آنها منتفي شد.
مجاهدين در اوايل انقلاب از نظر مادي هم بار خودشان را بستند، به خيلي جاها دستبرد زدند. از جمله سرقت از شركت آمريكايي بل هليكوپتر و تعدادي شركتهاي ديگر. آنها حتي بنياد پهلوي را هم چپاول كردند و تعداد زيادي فرش و جنسهاي عتيقه را به يغما بردند. حدود پنجاه قطعه فرش 12 متري و حتي بزرگتر را از طريق محمد ضابطي كه پدرش در بازار فرش بود، فروختند. وقتي خبرش به گوش ما رسيد رفتيم فرشها را جمع كرديم و پدر ضابطي را هم گرفتيم. در اين ميان سه ـ چهار قطعه فرش از بين رفت كه كارشناسان فرش گفتند: همان سه ـ چهار قطعه به اندازه همين چهل ـ پنجاه تا فرش ارزش و قيمت داشت. آنها فرشها را از كشور خارج كرده بودند. همين طور اموالي كه از برخي شركتهاي دو مليتي مثل شركت ثابت پاسال به غارت بردند.
با اين اوصاف باز آنقدر پررو بودند كه از موضع قدرت برخورد ميكردند، به شوراي انقلاب ميرفتند، آقايان را ميديدند و حق شان را ميخواستند. به غير از آقاي(امام)خميني، مطهري، رباني شيرازي، بقيه نظر موافق و همكاري با اينها داشتند. البته مخالفت ربانيشيرازي به درگيريهاي داخل زندان و جنبههاي شخصي بازميگشت. طالقاني هم كه اصلاً طرفدار آنها بود و معتقد بود كه حتي ماركسيستها هم بايد سهمي از حكومت داشته باشند؛ چرا كه آنها هم در اين مملكت زندان رفتند، شكنجه ديدند، مبارزه كردند و آنها هم در سقوط شاه دخالت داشتند، در شوراي انقلاب هم بايد نمايندهاي داشته باشند.
سي خرداد 1360
گاهي برخي از آنها را كه در خيابانها و پاركها شلوغ ميكردند به كميته ميآوردند، در حالي كه هيچكس و هيچ جا حتي دادستاني هم حاضر نبودند آنها را از ما تحويل بگيرند، لذا روي دستمان ميماندند. پس به بچهها گفته بوديم كه آنها را در ميانه راه ولشان كنيد كه بروند؛ ما نميتوانستيم با آنها برخورد كنيم. سعي كنيد آنها را به كميته نياوريد.
گاهي هم آنها در خيابانها، حزباللهيها را كتك ميزدند كه پاسداران كميته آنها را ميگرفتند و به كميته ميآوردند و چون فهميده بودند كه ما در برخورد با آنها محدوديت داريم، خيلي بد دهني ميكردند. حتي اسمشان را هم نميگفتند. وقتي اسمشان را ميپرسيديم. ميگفتند: مجاهد، فرزند خلق. هر سؤالي كه ميكرديم. با پرخاش و توهين ميگفتند به شما چه مربوط است؟ مگر فضوليد!
ما براي شناسايي آنها از شمارههايي استفاده ميكرديم كه بر پشت لباسشان ميزديم. در عين حال، آقايان بر اين نظر بودند بايد با اينها خيلي ملايم برخورد كنيد. ما هم بعضي را با گرفتن ضمانت و يا تعهدنامه از خودشان ، پدرشان و يا حتي يكي از بستگانشان رها ميكرديم. اما مواردي هم بود كه طرف خيلي بد دهن بود و به آقاي(امام)خميني توهين ميكرد، آنها را چند روزي نگه ميداشتيم، ده ـ پانزده نفر كه ميشدند زنگ ميزديم به ابريشم چي كه بيا اينها را بردارو ببر!
رهبران مجاهدين تحليلي براي اعضا و سمپاتهاي خود ارائه كرده بودند كه عزتشاهي در كميته شكنجهگر تمام عيار است. تبليغات مسمومي عليه كميته و دادستاني صورت داده بودند كه در آنجا شما را شكنجه ميكنند، اينها همه خود ساواكي و شكنجهگر هستند.
آنها در حالي از من چهره خشن و بيرحمي براي يارانشان ترسيم كرده بودند كه حتي امروز كساني كه آن دوران را به ياد دارند، ميتوانند شهادت دهند كه من حتي يك سيلي هم به يك نفرشان نزدم، و بقيه را هم از اعمال خشونت منع ميكردم ، البته نسبت به يله و رها بودن اينها در جامعه حرف داشتم؛ نظرم اين بود كه نبايد به آنها آزادي عمل داده ميشد، بايد سرانشان را دستگير و مدتي در زندان نگه داريم كه حقايق بر طرفدارانشان مشخص شود. اگر امروز براي حل شدن اين مشكل چند نفر از اينها را نگيريد و زندان نكنيد، آنها جسارت خواهند يافت و فردا دست به ترور و به قول خودشان اعدام انقلابي شما خواهند زد، شما هم مجبور ميشويد عكسالعمل نشان بدهيد، پس اگر الآن مهارشان نكنيد فردا خيلي دير است.
ما براي اينكه تحليل و تبليغ آنها درست از آب در نيايد هر كسي از اينها را كه ميگرفتند و ميآوردند، با تمام بددهنيها و فحشهايي كه نثارمان ميكردند، جز محبت و دوستي و احترام برخورد ديگري نميكرديم. ميدانستيم كه اگر كوچكترين تعرضي به اينها بشود، همان كاري را كردهايم كه آنها ميخواهند، آنها منتظر چنين برخوردي بودند.
برخوردهاي آنها از روي شعور و منطق نبود، بيشتر بر مدار احساس بود، تا چيزي ميپرسيديم، داد و فرياد و به آقاي خميني توهين ميكردند و به مسعود رجوي درود ميفرستادند و ... .
من با اينكه بازجو نبودم ولي براي پيشگيري از برخوردهاي تند درصدد انتقال تجربياتم از زندان و بازجوييهاي ساواك برآمدم.
البته تنها از كساني كه دست به انفجار، ترور و يا كار مسلحانهاي زده بودند بازجويي ميكرديم. من از شيوههاي بازجويي توأم با مهر و محبت و دوست شدن، كه در دوره زندان از مأمورين ساواك تجربه كرده بودم، بهره ميبردم، شيوههايي نظير يك دستي زدن، روبهرو كردن، تطميع با سيگار يا با غذا و يا برخورد با اخلاق و… استفاده ميكردم. من حتي گاهي براي اينكه متهم احساس خودماني كند به سلولش ميرفتم و با او ناهار ميخوردم، بعد از ناهار هم ميگفتم خستهام و يك نيم ساعتي اينجا ميخوابم، بعد بيدارم كن. البته احتمال حمله و خفه كردن بود، لذا به بچهها ميسپردم كه در فلان سلول هستم و حواستان باشد اگر صدا كردم يا داد زدم، در را باز كنيد و وارد شويد.
از آنجايي كه من در برابر مواضع و تحليلهاي مجاهدين ميايستادم و نيز سران سازمان مرا به خوبي ميشناختند و ميدانستند كه موي دماغشان هستم پيغام و پسغام ميفرستادند و يا تماس ميگرفتند: عزت! حيف تو كه در كميته بماني، اينها حق تو را خوردهاند، تو بايد الآن وزير باشي، وكيل باشي، آخر اين چه كاري است كه زير بارش رفتهاي، وقت خودت را تلف ميكني. من آن موقع مسئول بازپرسي كميته مركز بودم و اين وجود و حضور من برايشان سخت و گران بود و با اين حيله ميخواستند مرا از آن موقعيت دور كنند تا كسي عهدهدار اين كارها شود كه بتواند فحش دهد و خشونت به خرج دهد و به اين ترتيب تضاد آنجا تشديد شود و آنها بتوانند استفاده تبليغاتي خود را بكنند.
گاهي كه اينها با پاسداران درگير ميشدند، و در معرض كشته شدن قرار ميگرفتند، محمد حياتي كه مرا ميشناخت سريع به من زنگ ميزد كه فلاني به داد ما برس! دارند بچههاي ما را ميزنند. ما هم گشتيها را ميفرستاديم كه بروند اينها را از هم سوا كنند، بعد ولشان كنند بروند.
اينها تا اين حد آزادي داشتند، اين اوضاع آنها تا سال 60 بود كه آقايان ما را از برخورد جدي با اينها برحذر ميكردند، تا اينكه قضاياي مربوط به 30 خرداد 60 پيش آمد و آنها اعلام جنگ مسلحانه كردند. من خدا را شكر ميكنم كه دشمنان ما را از ميان احمقها قرار داد، اگر آنها آن زمان دست به سلاح نميبردند و اعلان جنگ با نظام نميكردند، با حركتهاي سياسي و تبليغي خود. ميتوانستند با عوام فريبي به سطوح مختلف جامعه رسوخ كنند و بعد اركان نظام را به زير سيطره خود بكشند.
من در جايي شنيدم كه قبل از ترور آقاي خامنهاي، جواد قديري گفته بود كه كار نظام در همين پنج ـ شش روز تمام است، و اينها (مسئولين نظام) هم بار و بنهاشان را بستهاند. من همان موقع به آقاي خسرو تهراني كه در اطلاعات نخست وزيري بود پيغام دادم كه جواد قديري شوهر خواهر آقاي عطريانفر (كه در وزارت كشور است) چنين حرفي زده است. ما جاي او را هم پيدا كردهايم، بياييد پيگيري كنيد كه آنها اين كار را نكردند .بعد خودمان حكم گرفتيم و رفتيم تا منزل او را بازرسي كنيم كه ديديم تخليه شده است، گويا مدتي در منزل محمد عطريانفر در اختفا به سر ميبرد و بعد هم شنيديم كه از كشور گريخت و پس از چندي هم عطريانفر خواهرش زهره را به صورت غيرقانوني و قاچاق نزد وي فرستاد.
گروه فرقان
گروه فرقان، يكي ديگر از مسائلي بود كه ما در سالهاي اول پيروزي انقلاب با آن مواجه شديم.
اين گروه خود سازمان يافته و خود ساخته بود. در آن زمان خيلي تلاش شد كه ردي از مجاهدين در اين گروه يافت شود، اما ردي نبود و آنها وابستگي به مجاهدين نداشتند، ولي براي من مشاهده صحنههاي روز عاشورا كه اكبر گودرزي پرچم مجاهدين را به دوش ميكشيد، ذهنيت جدي بر نفوذ مجاهدين بر اين شبكه برايم پديد آورد.
اكبر گودرزي در رأس اين گروه بود كه من در بازجوييهايش حضور داشتم. او اهل اليگودرز بود. زندگي فقيرانه و محرومي را در پشت سر داشت و كمي از اين بابت عقدهاي بود. در جواني تلاش كرده بود كه به حوزه علميه راه يابد، قم او را نپذيرفت اما توانست در حوزه مسجد جامع تهران درس بخواند. شبها همانجا ميخوابيد. طولي نكشيد كه از آنجا نيز بيرونش كردند. سپس به مدرسه شيخ عبدالحسين (مسجد تركها) رفت و بعد از مدتي از آنجا هم بيرونش كردند. بعد از مسجد قبا سر درآورد، آقاي مفتح نيز از آنجا بيرونش كرد. اين برخوردها نوعي سرخوردگي و حالت نفرت در او به وجود آورد و براي بيرون آمدن از اين سرخوردگي، تشكيلات فرقان را راه اندازي كرد. بچههاي اين گروه بيشتر از شميران و غرب تهران بودند.
بچههاي سطوح پايين آن واقعاً بچههاي متعصب و خوبي بودند، زياد هم مقاومت ميكردند. بر عكس اعضاي سطح بالاي آن كه سريع به همه چيز اعتراف ميكردند، چرا كه ارزش خود را بالاتر از تشكيلاتشان ميدانستند.
رهبران اين گروه تحليل و كار خود را به نام دين صورت ميدادند و بچههاي مذهبي را كه جذب روحانيت نميشدند به سوي خود ميكشيدند. افراد سطوح پايين كارهايي را كه صورت ميدادند از روي ايمان بود، حتي آن كسي كه آمد و آقاي مطهري را شهيد كرد معتقد بود در روز قيامت اجر و پاداش اين جهادش را خواهد گرفت! ايشان مصداق عيني خوارج بودند و مانند آنها فكر ميكردند. افراد اين گروه به اكبر گودرزي ميگفتند: "امام".
من در بازجويي از اكبر حضور داشتم. يك بار متهمي از اين گروه را براي چند سؤال و جواب نزد گودرزي آوردند. به او گفتند: بنشين! گفت: نمينشينم. پرسيدند: چرا ؟! گفت: رهبر و اماممان گودرزي بنشيند تا من بنشينم(!) واقعاً بچههاي رده پايين فرقان بچههاي ساده، پاك اما خشكه مقدس بودند، و خبر نداشتند كه در سطوح بالاي گروه چه ميگذرد و به چه فكر ميكنند. به ايشان اگر ميگفتند برو سر پدرت را هم بياور، ميآورد. چنين تبعيت محض و كوركورانهاي داشتند و از شور و هيجان و پاكي آنها سوءاستفاده ميشد.
براساس تحليل آنها، جمهوري اسلامي، حاكميت اسلام ناب محمدي نيست و از آنجا كه مطهري و مفتح را موجب تثبيت حكومت ميدانستند آنها را ترور و شهيد كردند.
از نظر من گودرزي شعور اين حرفها را نداشت كه طرح ترور بريزد و كارهايي از اين دست بكند. او را جايي و جرياني راهنمايي و هدايت ميكرد. از بيرون، مانند قضيه كلاهي در انفجار جريان حزب جمهوري هدايت ميشد.
شبي كه حزب منفجر شد، اصلاً قرار نبود آن همه جمعيت آنجا باشد، به صورت معمول بايد ده ـ پانزده نفر آنجا ميبودند. بقيه را خود كلاهي دعوت كرده بود، هر كسي را كه ميدانست وزنهاي است حتي عضو حزب هم نبود (مثل شهيد منتظري) به بهانهاي كشيده بود آنجا. گفته بود امشب آقاي بهشتي ميخواهد سخنراني مهمي راجع به مسائل اقتصادي ايراد كند؛ لذا در آن شب خيلي ها به آنجا رفتند. حتي آقاي بهشتي هم نميدانستند كه چرا اين همه جمعيت آنجا آمده است. بعد از اقامه نماز وقتي براي سخنراني ميروند، ناگهان بمب منفجر ميشود. بمب را زير ميز و ميكروفن كار گذاشته بودند. چند روز جلوتر از اين حادثه تلخ، تبليغاتي را هم شروع كرده بودند كه از عمر حكومت اينها چند روزي بيش نمانده است. جواد قديري هم كه قبلاً گفته بود هفت ـ هشت روز بيشتر طول نميكشد كه همه چيز تمام ميشود. در آن مدت كوتاه چند ترور و انفجار مهم رخ داد. انفجار مسجد ابوذر و زخمي و مجروح شدن آقاي خامنهاي، حادثه هفتم تير و انفجار حزب جمهوري و حادثه انفجار دفتر نخست وزيري و شهادت آقايان رجايي و باهنر در هشتم شهريور.
پيداست كه تمام اين قضايا از پيش و از طرف جرياني طرحريزي شده بود. اما آنها در محاسباتشان اشتباه كردند و حكومت به راه خودش ادامه داد و با وجود آقاي خميني مشكل خاصي پيش نيامد.حال نميتوان پذيرفت كه گروه فرقان بدون دخالت دستها و جريانهايي بيروني به چنين مرحلهاي رسيده باشند.
بازي سرنوشت
سال 60 ـ 61 بود كه روزي يكي از دوستان زنگ زد و گفت: ميداني امروز چه ديدم؟ باورت نميشود. تيمسار سجدهاي را در خيابان دولت (يا نزديكي كاخ نياوران) ديدم كه يك نان سنگك به دست داشت. تعقيبش كردم تا اينكه رفت به خانهاي و اين آدرس و شماره خانهاش است.
من هم بلادرنگ اما خيلي عادي اكيپي را با بي سيم فرستادم به آن آدرس و گفتم چنين آدمي را با چنين مشخصاتي دستگير كرده يك راست بياوريدش اينجا. بچهها هم به آن آدرس مراجعه ميكنند. تيمسار ابتدا به پشت بام فرار ميكند و بعد به بالاي "خرپشته" ميرود، اما بالاخره بچهها او را دستگير كرده آوردند. مختصري كه از او بازجويي كردم، فرستادمش اوين، كه او را محاكمه و بعد اعدامش كردند.
در كميته دو نفر نفوذي شناسايي شدند. يكي از آنها پاسداري بود كه گاهي خانههاي تيمي را كه قرار بود ضربه بخورد لو ميداد. او پس از شناسايي، دستگير و محاكمه و بعد اعدام شد.
ديگري هم از اعضاي گارد شاهنشاهي بود كه اطلاعي از سوابقش نداشتيم. بچهها را آموزش ميداد و مسئول عمليات نظامي شده بود. بعد هم مسئول پادگان كميته شد، آخر هم دستش در كودتاي نوژه رو و دستگير شد و به سزاي كارش رسيد.
آتش سوزي
در طبقه دوم ساختمان مجلس دو اتاق اسلحهخانه بود، اتاقي هم اختصاص به پروندههاي زندانيان و دستگيرشدگان گروههاي چپي و مجاهدين داشت.
در آن سالها تمام سلاح و مهمات جمع آوري شده از مردم و گروهها را در اسلحهخانه همينطور روي هم ريخته و انبار كرده بودند. آن موقع مسائل امنيتي كمتر رعايت ميشد.
روزي اسلحه خانه آتش گرفت و نارنجك،تي.ان.تي و … روي هم انباشته شده موجب انفجار مهيبي شد. آن روز افسر نگهبان عباس يزدانيفر و خليل اشجع بودند كه بعد پيگيري و معلوم شد كه اتصال سيمهاي برق در آن ساختمان قديمي و فرسوده دليل اصلي اين آتش سوزي و انفجار بوده است.
حقوق، بودجه و امكانات
تا پايان سال 1359 من ريالي حقوق از كميته و كلاً از جمهوري اسلامي نگرفته بودم. چون مجرد بودم و خرج و مخارجي نداشتم. شب و روزم را در كميته ميگذراندم و از كفش و لباس آنجا هم استفاده ميكردم. غذاي همانجا را هم ميخوردم و هيچ خرج اضافهاي نداشتم. نه خرجي ميدادم و نه خرجي ميگرفتم. اوايل سال 1360 به همراه چند نفر ديگر از دوستان براي اقامه نماز به مسجد مطهري رفته بوديم كه هنگام بازگشت آقاي حاج حسن ميرزايي (مسئول تداركات كميته) دو يا سه هزار تومان به زور در جيبم گذاشت، گفت اين عيدي است، آقاي مهدوي كني آن را داده كه به شما بدهيم. كه البته اين هم حقوق نبود عنوان عيدي داشت.
تا قبل از سال 60 هر كه حقوق ميخواست، ميگرفت و هر كه مثل من نميخواست، نميگرفت. از اين سال به بعد نيمچه قانوني وضع كردند كه هر ماه به مجردها1500 تومان و به متأهلها 2000 تومان و براي هر فرزند 300 تومان بپردازند.
من هم در اين سال ازدواج كردم و طبق همين قاعده حقوق گرفتم. جالب بود تلفنچي ما سه هزار تومان ميگرفت و من دو هزار تومان؛ چرا كه او زودتر ازدواج كرده و صاحب سه فرزند بود.
انصافاً اين دو هزار تومان به هيچ وجه كفاف زندگي مشترك را نميداد، اگر نياز به دارويي داشتيم لنگ پول آن بوديم. نه ثروتي، نه مغازه اي، نه ملك و املاكي، نه پدر و مادر پولداري و… داشتم كه كمك حالم باشند، خودم بودم و خودم.
از اين به بعد بايد بخشي از آن دو هزار تومان را هم به اقساط خانه اختصاص ميدادم. تا زماني كه آقايان مهدوي كني و باقري كني در كميته بودند، در مخارج كميته به احتياط عمل ميشد، ريخت و پاش و ولخرجي صورت نميگرفت. مثلاً بودجه كميته (در سال 1360) چيزي حدود يازده ميليارد تومان در سال بود، و اينها در ماههاي پنجم و يا ششم حدود 3/4 ميليارد تومان خرج كرده بودند. قبل از سال 60 بودجه مصوبي براي كميته نبود، و امور را از طريق پولهاي خيراتي و هدايا اداره ميكردند. در هزينهها دقت داشتند، خرجي هم نميكردند، وسايل نقليه كميته را از محل ماشينهاي مسروقه يا متروكه، يا بنزهاي ساواكيها و درباريان فراري تأمين ميكردند.
در اواخر سال 1360 تعدادي پيكان استيشن براي گشت و بازرسي خريدند. در مناطق هم كميتهها با مشكلات بودجه و امكانات مواجه بودند، اما براي رفع اين مشكلات راههايي پيدا كرده بوديم. در بعضي مناطق حتي دوربين عكاسي نداشتند تا از متهم عكس بگيرند.
دادستاني كميته انقلاب اسلامي
در ميان بازداشتيها، با آنها كه بيكس و كار بودند، مشكلي نداشتيم ولي اگر طرف به جايي بند بود و او را ميشناختند، حتي اگر خيانت و گناهش از ديگران بيشتر بود، هزار تا مدعي داشت. دائم زنگ ميزدند كه آقا چرا اين آدم متشخص را گرفتهايد؟ اصلاً شما نميدانيد كه چه كار ميكنيد؟ ولش كنيد! ملاقات بدهيد!
شانسي كه ما داشتيم اين بود كه آقاي لاجوردي دادستان و با ما هماهنگ بود، اگر متهمي را ميگرفتيم و نياز بود كه قبل از اتمام بازجويي كسي او را نبيند، سريع با لاجوردي تماس گرفته ميگفتيم اين وضع را دارد. بعد كه تلفن زدنها شروع ميشد ميگفتيم ممنوع الملاقات است مگر اينكه دادستان اجازه بدهد. خوشبختانه آقاي لاجوردي هم همكاري ميكرد. گاهي سنبه خيلي پرزور بود و ميگفتند: حتماً بايد اين فرد آزاد شود يا بايد حتماً ملاقات بدهيد. ميگفتيم: نميشود آقا اين امانت دادستاني است، به ما ربطي ندارد. شما برويد دادستاني مجوز بگيريد. بعد سريع متهم را به دادستاني فرستاده ميگفتيم قضيهاش اين است. بعد كه دوباره با دستور از مافوق براي آزادي و يا ملاقات ميآمدند. ميگفتيم: دادستاني متهمش را از ما تحويل گرفته است.
اين مسائل موجب كدورتهايي بين ما و آقاي مهدوي و برخي سياستگذاران و مسئولان كميته ميشد، ميگفتند: نه! شما با لاجوردي بانديد! هماهنگيد! شما بيخودي براي مردم مزاحمت ايجاد ميكنيد.
تا قبل از شكل گيري سپاه، دستگيري متخلفين و مجرمين و ضد انقلاب با كميته انقلاب اسلامي بود. سپاه كه روي كار آمد، اختلالات و اختلافاتي نيز پيش آمد. آنها درحيطه وظايف ما دخالت ميكردند. گاه ميرفتيم متهمي را بگيريم، آنها زودتر ميرفتند و ميگرفتند. به خانه تيمي گروهكي وارد ميشديم، آنها هم ميآمدند. تداخل در اين امور باعث شد تا چند نفر بيخودي از بين رفته و كشته شدند.
پس از اين اوضاع مسئلهاي مهم در كميته رخ داد و آن اينكه وقتي ديدند ما سفت بر سر حرف و مواضع خود هستيم و دادستاني هم با ما هماهنگ است، آمدند يك روحاني را علم كردند و فرستادند اوين و چهارراه قصر تا آموزشهاي لازم را براي حاكم شرع شدن بگيرد.
استعفا
آقاي اصفهاني به لحاظ شخصيتي خيلي دلش ميخواست كه مطرح شود. خيلي هم تلاش ميكرد، با هر جا در كانون قدرت و مسئوليتي تماس ميگرفت و شرح وظايف و عملكرد ميداد. به افراد مختلف من جمله آقايان اردبيلي، ريشهري، ناطق نوري و… زنگ ميزد وقت ملاقات ميگرفت، ميرفت و خودنمايي ميكرد. البته آقاي فلاحيان هم بدش نميآمد كه كارهايي به عنوان كميته به رخ كشيده و مطرح شود. چه بهتر كه از زبان آقاي اصفهاني باشد! اين ارتباطات براي آنها خوب بود چرا كه ميتوانستند كمك بگيرند و تأمين بودجه كنند.آن زمان كارها و طرحها بر اساس روابط پيش ميرفت نه ضوابط. در گرفتن بودجه و اعتبارات، ميزان و وسعت ارتباطات تعيين كننده بود.
آقاي اصفهاني در ديدارهايي كه با آقايان ترتيب ميداد چند نفري مثل آقاي صالحي را همراه خود ميبرد و هر كسي را مسئول عنوان و كاري معرفي ميكرد كه در برخي موارد حقيقت نداشت. چند مرتبه هم از من خواستند كه با ايشان بروم، نپذيرفتم و گفتم منكهكارهاي نيستم، حرفي و گزارشي ندارم كه بيايم.
روزي قرار بود كه به ملاقات آقاي موسوي اردبيلي بروند. اصفهاني و صالحي اصرار كردند. كه تو هم بايد بيايي. گفتم: نميآيم. گفتند: چرا اينقدر لج ميكني؟ آخر علتش چيست كه نميآيي، گفتم: كساني كه به اين ملاقات ميروند هر كس مسئوليتي دارد(!) من چه مسئوليتي دارم كه بيايم؟ آقاي اصفهاني بي درنگ گفت: خب شما هم رئيس دفتر ما هستيد! اين حرف به من برخورد، ناراحت شدم و گفتم: مورچه چيه كه كلهپاچهاش چي باشد!؟ تو كه هستي كه من رئيس دفتر تو باشم و… بعد از بگو مگويي مختصر گفتم: نه آقا جان برويد من نه گزارشي دارم بدهم و نه به ملاقات كسي ميآيم.
اين قضيه مرا به فكر فرو برد. به اين نتيجه رسيدم كه اگر رفتني هستم حالا وقتش است. آنها به خوبي و خوشي به ملاقات رفتند و بازگشتند، فرداي آنروز به اصفهاني گفتم: ببين در همان روزهاي اول هم به شما گفتم كه من رفتني هستم، حالا هم هفت ـ هشت ماهي از آن زمان گذشته است، اميدوارم برايتان ثابت شده باشد كه ما باند نيستيم، بچهها هم كه هر كدامشان در قسمتي ديگر مشغول به كار هستند، مِنبَعد امور آنها هم ارتباطي به من ندارد و ديگر من از شنبه زحمت را كم خواهم كرد، لذا اگر كاري مربوط به من است بگوييد تا ظرف دو ـ سه روزي كه به آخر هفته مانده انجام دهم.
او انتظار چنين تصميمي را نداشت. اصلاً اين فكر در خيالش نميگنجيد، كسي كه هفت ـ هشت ماه بر همه چيز سكوت و صبر كرده است يكدفعه بگويد خداحافظ ! با ناراحتي خاصي گفت: چرا؟ من نميگذارم، بايد بمانيد!
گفتم: اين كار ديگر در دست خودم است.
گفت: پس دو هفتهاي صبر كن من بروم مسافرت برگردم.
او فكر كرد كه كاري براي من در نظر گرفتهاند كه ميخواهم بروم،گفتم: خيلي خب، من كه ميخواهم بروم خانه استراحت كنم، اينجا استراحت ميكنم، اما فقط همين دو هفته!
ما دو هفته ديگر مانديم ولي اين آقا به مسافرت نرفت. در همين مدت به گوشهاي خزيدم و بدون اينكه كسي را به مشورت بگيرم شروع كردم به نوشتن دلايل استعفايم. لحن نوشته خيلي تند و خطاب به آقاي فلاحيان بود. متن بهقدري تند بود كه احتمال برخورد ميدادم، اما برايم فرقي نميكرد، مهم گفتن اين حرفها بود.
جنگ و جبهه
پس از ناراحتيهايي كه در كميته برايم پيش آمد شايد بهترين جايي كه بايد ميرفتم جبهه بود، اما به چند دليل اين توفيق برايم حاصل نشد .اول اينكه فيزيك بدنم و آثار و جراحاتي كه در درگيري با ساواك و تيرهايي كه خورده بودم و پايم ميلنگيد، اجازه حضور مؤثر و مفيد در جبهه را به من نميداد .ضمن آنكه نميخواستم فقط به عنوان نيروي عادي اسلحه به دوش جلو بروم و در نبرد حضور داشته باشم، نقش بيشتر و مفيدتري را خواستار بودم كه امكانش فراهم نشد . ديگر اينكه من آنموقع نسبت به ادامه جنگ انتقادهايي داشتم. همچنين در سن و سالي بود كه از من ميگذشت، و خانواده كه به آن وابستگي پيدا كرده بودم و كمي محتاط شده بودم، هم آن اعتقاد هم اين وابستگي و هم فيزيك بدنم، همه و همه دست به دست هم دادند تا من در جبهه حضور نداشته باشم، ولي به لحاظ مالي از هيچ كمكي دريغ نداشتم و چند بار هم براي رساندن كمكها و بازديد از مناطق عملياتي مثل فاو به آنجا رفتم.
رییس جمهور متهم است!
چهار قتل در عرض سه هفته اتفاق افتاد و هر چهار مقتول نامزدهاي انتخابات رياست جمهوري يك سال قبل بودند. البته هيچ كدام مقام يا مسؤوليت درخور توجهي نداشتند ولي آن قدر معروف بودند كه موضوع بحث اكثر مردم و صفحهي اول همهي روزنامهها را به خود اختصاص دهند.
اولين قتل را هر كسي به زعم خود تعبير ميكرد ولي هنگامي كه پس از دو روز قتل دوم و ده روز بعد قتل سوم و هيجده روز بعد قتل چهارم با روش مشابه به وقوع پيوست، اكثر تحليلگران اين جنايات را تسويه حسابي سياسي ناميدند و متعاقب آن گروههاي و احزاب سياسي همديگر را متهم ميكردند و گاهي حكومت را در اين امر دخيل ميدانستند؛ بازار كذب و تكذيب گرم بود. در اين ميان رئيس جمهور طي چند سخنراني قراء قول داده بود كه قاتل يا قاتلين را دستگير و به سزاي اعمالشان برساند. اما عملاً به جز توبيخ نيروهاي امنيتي كار ديگري نميكرد! او ـ علي رغم اينكه واقعاً در اين قتلها دست نداشت ـ از قاتل مجهول الهويه متشكر بود! چون با كنار رفتن مدعيان، ميتوانست در انتخابات دورة بعدي نيز پيروز شود و اين، يك موفقيت بزرگ بود.
شب به نيمه نزديك ميشد و رئيس جمهور بعد از ديدار با مسؤولان امنيتي ـ در مورد قتلهاي اخير ـ و توبيخ آنها، به دفتر رياست جمهوري بازگشت تا وسايلش را بردارد و راهي خانه شود. با ذهنيات شلوغي كه داشت، قفل در را چرخاند و در را باز كرد. هنگامي كه داخل دفتر شد و ميخواست چراغ را روشن كند، صداي محكم و خشني گفت: «چراغ را روشن نكن!» رئيس جمهور در چهارچوب در خشك شد. چه كسي در اتاق بود؟ همان صدا فرصت فكر كردن را از او گرفت: «در را آرام ببند و الا شليك ميكنم!» يك لحظه به ذهنش خطور كرد كه پا به فرار بگذارد. اما او آن قدر چابك نبود تا به موقع از تيررس مرد غريبه خارج شود. با خود انديشيد كه شايد اين غريبه يك باجگير عامي است، و الا تا به حال شليك كرده بود. به ناچار در را آرام بست و پشت به آن ايستاد. جايگاه مرد را شناسايي كرده بود: كنار جالباسي، نزديك ديوار غربي؛ با چشمهايي كه در تاريكي مي درخشيد و در ضمن نشان دهندهي قد نسبتاً بلند مرد بود. وقتي چشمهاي رئيس جمهور به تاريكي عادت كرد، سلاح كمري را كه مرد تقريباً در جلوي شكمش و رو به او نشانه گرفته بود، ديد. فاصلهي آنها به بيش از پانزده پا (فوت) ميرسيد و لذا هيچ عملي از طرف رئيس جمهور عاقلانه نبود. گو اينكه با توجه به قد مرد غريبه، بعيد بود كه از او قويتر باشد.
سعي كرد درسهايي را كه بيش از بيست سال پيش در دانشگاه خوانده بود، به ياد آورد. دو واحد روانشناسي ممكن بود در اين موقعيت خيلي كمك كند. ولي كوشش بيهودهاي بود، چون هيچ چيز به يادش نيامد. با اين حال بايد چيزي ميگفت. سعي كرد خود را آرام جلوه دهد: «بهتر نيست در روشنايي با هم صحبت كنيم؟» مرد غريبه ـ كه هنوز قيافهاش را نشان نداده بود و قصد اين كار را هم نداشت ـ به سردي گفت: «نه، من احمق نيستم!» رئيس جمهور نتوانست رابطهي حماقت و روشنايي را پيدا كند ولي دومرتبه سعي كرد: «خب، من منتظرم. چه ميخواهيد؟»
ـ جانت را!
جواب نااميد كنندهاي بود. با اين حال رئيس جمهور بالاخره متوجه لهجهي غريب مرد شد. لهجهاي كه نفهميد متعلق به كدام شهر است. بايد به مكالمه ادامه مي داد: «و... و... ولي...» مرد غريبه، عجولانه گفت: «بله مي دونم. چهار نفر قبلي هم مي خواستند بدونند چرا كشته مي شن! براي تو هم ميگم...»
رئيس جمهور متوجه شد با همان قاتلي روبروست كه تا لحظاتي قبل دوستش داشت! او بعد از مدتها به خدا و مسيح (ع) و مريم مقدس (ع) متوسل شد كه صحبتهاي مرد به درازا بكشد. چون در اين صورت رانندهاش نگران ميشد و كاري ميكرد. به خاطر اين افكار متوجه صحبتهاي مرد غريبه نشد.
«...يادت ميآد؟ دويست و پنجاه ميليون تا! دويست و پنجا ميليون تا خسارت داشت.»
با دستپاچگي گفت: «ببخشيد، متوجه نشدم!» مرد غريبه با بي حوصلگي و عصبانيت گفت: «اه، گوسفندها از تو بيشتر ميفهمن!» رئيس جمهور به شدت جا خورد! بيشتر از يك سال بود كه هيچ كس جز زنش با اين لحن مقابلش صحبت نكرده بود! مرد ادامه داد: «سيل، يك سال پيش، در ايالت شرقي. ياد آمد؟» و رئيس جمهور به خاطر آورد. چند روز مانده بود به انتخابات، سيل عظيمي ايالت شرقي را تا هفتاد و پنج درصد تخريب كرد. ناگهان متوجه شد كه لهجهي مرد غريبه مربوط به همان ايالت است. مرد غريبه مثل اينكه به آخر داستان نزديك شده باشد، نفس عميقي كشيد و آرام گفت: «گفتم كه، دويست و پنجاه ميليون خسارت داشت و شماها به جاي كمك به ما، پولهايتان را فقط خرج تبليغات كرديد تا انتخاب شويد.» لحن مرد ناگهان خشن شد: «همتون آشغاليد! كثافتيد! صد و پنجاه ميليون خرج تبليغات شما چهارتا بود. در حالي كه مي تونستيد با اين مقدار پول، جون خيلي ها رو نجات بديد. اونها... اونها هنوز زنده بودند، ولي كمك نرسيد و... و...» مشخص نبود كه مرد غريبه توبيخ مي كند يا التماس: «ميشد با كمي امكانات زنده نگهشون داشت، مي شد...»
اولين سؤالي كه به ذهن رئيس جمهور رسيد، منبع اطلاعاتي مرد بود. از كجا تمام اين ارقام را ميدانست؟ جرقهاي ناگهاني در آشفتگي ذهنش، مقالهاي را كه يكي از روزنامهها، ماه قبل چاپ كرده بود، به يادش آورد. بله، تمام گفتههاي مرد با مطلب آن مقاله مطابقت ميكرد. البته نويسندهي آن مقاله، يك هفته بعد، در دادگاه مطبوعات ـ كه با نفوذ رئيس جمهور تشكيل شده بود ـ گناهكار شناخته شد و به عنوان روزنامهنگار نامطلوب تا نه ماه از نگارش محروم شد. اما هيچ كس فكر نمي كرد آن مقالهي لعنتي موجب چهار قتل شود و شايد هم پنج قتل!
رئيس جمهور فهميد با قاتلي ديوانه روبروست. قاتلي كه احتمالاً به خاطر مرگ نزديكانش ديوانه شده بود. فكر كرد بهتر است زودتر فرار كند اما در بسته بود و او هرگز سرعت عمل اين كار را نداشت. اگر ميتوانست به تلفن برسد، شايد ... البته رئيس دفترش و هيچ كدام از منشيها و ديگر كاركنان در آن وقت شب آنجا نبودند. تنها اميد او مأموران حفاظتي داخل ساختمان و رانندهاش بود. در دل به راننده نفرين فرستاد كه چرا به سراغش نميآيد؛ و بعد به مأموارن حفاظتي كه چگونه گذاشتهاند اين ديوانه وارد دفترش شود. خودش هم داشت ديوانه مي شد. با التماس گفت: «خوب، خوب من هيچ، حالا ده ميليون كرديت* را براي باز سازي ايالت شرقي اختصاص ميدهم. بايد آنجا را بهتر از اينها ساخت. چي؟ كم است؟ خيلي خوب. بيست ميليون كرديت. خوب است؟ ها؟ باشد، پنجاه ميليون كرديت! ولي براي بيشتر از آن بايد از پارلمان اجازه بگيرم. من، من حاضرم آنجا همه چيز بسازم، هر چيز كه تو بخواهي...»
صداي زنگ تلفن صحبتهاي رئيس جمهور را قطع كرد. مرد غريبه ناگهان گردنش را به طرف تلفن كه روي ميز قرار داشت چرخاند. سفيدي چشمانش گشادتر شده بود. روزنهي اميدي بود. رئيس جمهور باز هم به ياد مسيح افتاد. با خودش گفت: «اگر از اين ماجرا جان سالم به در ببرم، ساختمان نيمه تمام كليساي بزرگ پايتخت را تا پايان امسال خواهم ساخت.»
مرد با احتياط عقب رفت و گفت: «اگر حرف اضافه بزني، با يك گلوله خلاصت مي كنم، فهميدي؟»
و با حركت سر و گردن به رئيس جمهور فهماند كه گوشي را بردارد. كسي از پشت خط گفت:
ـ آه! جناب رئيس جمهور. شما هنوز آنجا هستيد؟
ـ بله، شما؟
ـ بنده؟ بنده رئيس نيروهاي امنيتي پايتخت هستم، قربان. با كمال مسرت بايد به اطلاع جنابعالي برسانم كه همه چيز تحت كنترل ما است!
رئيس جمهور احساس غيرقابل توصيفي داشت. با احتياط گردنش را چرخاند و از پنجره بيرون را نگاه كرد. به نظرش رسيد گربهاي روي ساختمان جلويي حركت ميكند. گفت: «پس... پس شما همه چيز را تحت كنترل داريد؟»
ـ بله قربان. جاي هيچ نگراني نيست. ما قاتل را دستگير كردهايم و او به هر چهار قتل اعتراف كرده است. منتظر دستورات جنابعالي هستيم.
السلام علیک یا ابا صالح المهدی
چشم زمانی زیباست که پر از اشک باشد
اشک زمانی زیباست که برای عشق باشد
عشق زمانی زیباست که برای تو باشد

امشب خورشید از شرق طلوع می کند
چند شب گذشته برای دیدن کنگره شب آفتابی به لشگر27 حضرت رسول(ص)رفتم.جایی که بوی فرماندهان شهیدان آن هم چون" حاج احمد متوسلیان""ابراهیم همت""حاج عباس کریمی"و...را به مشام می رسد.هنگامی که از درب لشگروارد شدم حس غریبی از روی حسرت مرا به فکر فروبرد.حسی که تمام خاطرات اولین سال اجرای کنگره را در ذهنم پدید آورد.یادم هست مردادماه کلنگ افتتاح کنگره در محل کنونی لشگر زده شد.همکار و رفیق من بهرام فرزانه کار خود را در فرهنگسزای پایداری رها و با تمام توان ویا حتی دو چندان به عنوان مدیر تولید ونماینده فرهنگسراکار خود را در کنگره عظیم شب آفتابی که منشوری از نور-صدا و تصویر همراه باموضوع ر وایت تاریخی از صدر اسلام آغاز نمود.گرمای هوا در مردادماه به حدی بود که رنگ رخسار بهرام به قهوه ای گرایش پیدا کرد.من به اتفاق مهدی گیوکی روابط عمومی کنگره شب آفتابی را به عهده گرفتیم.همه مشغول وظایف محوله خود شده تا آمادگی لازم جهت هرچه باشکوهتر برنامه داشته باشند.اولین گام برای معرفی کنگره شب آفتابی برگزاری نشست مطبوعاتی در آغاز هفته دفاع مقدس بود.یادم است 33 خبرنگار از روزنامه ها و خبرگزاری های مهم خبری شرکت داشتند.در آن نشست حاج احسان محمد حسنی مدیر فرهنگسرای پایداری و تهیه کننده کنگره شب آفتابی وقتی توضیح می داد همه حضار متحیر و مشتاق دیدن کنگره بودند.آقا احسان این برنامه را منشوری از نور-صدا و تصویر همراه با جلوه های ویژه بصری معرفی نمود.در ذهن همه خبرنگاران این سوال پدید آمد که این دیگر چه کنگره ایست ؟پول سازمان را در کجا می خواهند حیف و میل کنند؟این هم همانند کنگره های دیگر از 4 یا 5 مهمان و دکتر دعوت می کنند تا برای 10نفر آدم سخنرانی کند.ولی منشور نور-صدا تصویر دیگر چه صیغه ای است؟یقینا کلاهبرداری جدید با شیوه ۲۰۰۴ هست که ما از آن بی خبریم.همزمان با پخش تیزر و زیرنویس تلویزیونی و نصب بیلبوردها در سطح شهرتماس های مکرر مردم-خبرنگاران و مسولین جهت شرکت و دیدن از این برنامه آغاز شد.ما در روابط عمومی کنگره با همکاری دو خبرنگار به نام ناصرملایی از ایسنا و عباس عبدالعلی زاده از هفت نامه سینما کار اطلاع رسانی و انتشار نشریه روزانه با عنوان"شب آفتابی"را آغاز کردیم
.بچه آنقدر با شوق و ذوق کار می کردند که هیچکس
خستگی را احساس نمی کرد دزر صورتی که همگی روزه بودند.اولین شب اجرای کنگره نزدیک به 2000 نفراز کنگره دیدن کردند. شبها بعضی از قبل از افطار مردم در پشت درب های لشگر تجمع داشته تا جزو اولین بینندگان کنگره باشند به طوری که گاهی از شبها از ورود بیش از حد افراد (2500 نفر گنجایش محل برگزاری بود)جلوگیری به عمل می آمد.مسول هماهنگی میهمانان کنگره که حاج حسین دلاوری بودکه با معذرت خواهی از مردم آنان را به آرامش تشویق می کرد و از آنها شفاها برای شب های بعد دعوت می کرد. آقا احسان با انرژی و صلابت بچه ها را به کمک در جهت هرچه باشکوهتر برنامه تشویق می کرد.
شب سوم
وزیر محترم ارشادآقای صفار هرندی به همراه دکتر عباسی و سردار قاسمی ازکنگره بازدید به عمل آورد.ایشان اظهار داشتند:وزارت ارشادآمادگی لازم جهت هرگونه کمک را دارد.از دیگر مدعوین سردار محمد کوثری-امیر دربندی-سردار زاهدی وجمعی از نیروهای لشگری و کشوری به همراه هنرمندان از این برنامه دیدن کردند.

اما امسال...
دومین سالست که در محل لشگر 27 محمد رسول الله(ص) برگزارشد.وقتی به یاد سال گذشته و فعالیت های گروه پارسال میکنم آهی از ته دل میکشم وحسرت می خورم.حسرت از این جهت که امسال هیچگوه فعالیتی نداشتم و کمکی نتوانستم بکنم.کنگره ای که روایت تاریخی از حضرت ابراهیم(ع) تا ظهور امام عصر حضرت صاحب الزمان(عج)می باشد.شاید دست و تقدیر بر این بوده و شاید لیاقت حضور در کنار برادران با اخلاص همچون احسان محمد حسنی-حسین دلاوری-علیرضا کوهفر-مهدی گیوکی-ناصر ملایی-سید حسن احمدزاده ... را نداشته ام. اجرکم عندالله
حافظ این غزل را برای انسان هایی که خاطره ای در ذهنشان می گذردو نادم از گذشت زمان می باشند:
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یادباد
گرچه یارن غافلند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
1
) حاج کاظم کجایی که یادت به خیر
"به نام پدر" واکنش ابراهیم حاتمیکیا است نسبت به شرایط روز؛ به توقیف "به رنگ ارغوان"؛ به سکوت بعد از آن و دم بر نیاوردن و یا به نوعی بچهی خوب جلوه کردن. در سراسر "به نام پدر"، انفعال و خنثی بودن موج میزند و این برای فیلمسازی که در هر فیلمش به نوعی عصیانگر بود یک عقبگرد وحشتناک است. تا به حال دیده بودید که حاتمیکیا نسبت به فیلمهایش منفعل عمل کند و دفاعی برای آنها نداشته باشد؟ مصاحبههای چند وقت اخیر او را دربارهی "به نام پدر" بخوانید تا بفهمید چه میگویم.
2) ناصر شفیعی از تبار قهرمانان قدیمی حاتمیکیا است. یک رزمندهی بسیجی که بعد از جنگ به شهر بازگشته و درگیر تناقضهای موجود در آن شده است. بازگشت به عقب و بررسی قهرمانهای قدیمی حاتمیکیا باعث میشود تا قهرمان امروز او را بهتر بشناسیم. سعید(علی دهکردی) در "از کرخه تا راین" ، شخصیتی است که به خاطر دیدگاه رومانتیک سازندهاش، احساساتی و محجوب جلوه میکند. او ساکت است، اما بههیچوجه سکوتش معنی منفعل بودن نمیدهد. آرامشی دارد که از پس کلی سختی به دست آمده. طبیعی است که این قهرمان آرمانی نمیتواند زنده بماند. او توانایی مقابله با جامعهی پیش رویش را ندارد. مثل یک دستمال سفید در میان انبوهی سیاهی. و او تاوان این سفید بودنش را میدهد و میمیرد.
موسی (علی مصفا) در "برج مینو" برای فرار از چیزهایی که درکشان نمیکند به رویاها و خاطراتش پناه میبرد. اینجا دیگر حاتمیکیا پیچیدهتر شده و همه چیز را به آسانی با مرگ قهرمانش حل و فصل نمیکند. خطکشی وجود ندارد و تمام خاطرات موسی از زمان جنگ، جزئی لاینفک از زندگی روزمرهاش میشود. حاتمیکیا در " آژانس شیشهای" نهتنها بهترین شخصیت مجموعه فیلمهای خود، بلکه یکی از بهترین شخصیتهای تاریخ سینمای ایران را خلق میکند. چیزی که اینجا در مواجهه با شرایط موجود پدیدار میشود و تا بهامروز در سینمای او باقی میماند، نوعی عصبیت است. عصبیتی که بهدرستی در "آژانس شیشهای" کارکرد داستانی دارد. نکتهی مهم اینجا است که مسئلهی تناقض آرمان با شرایط روز، تبدیل به موتور داستان فیلم شده. کل فیلم سعی دارد این موقعیت را توضیح دهد. شرایط بغرنج فیلم طوری است که تلاش بیشتر حاج کاظم(پرویز پرستویی) برای نجات عباس(حبیب رضایی) مساوی میشود با زودتر مردن او. نمونهای کوچکتر از تناقضهایی که خود فیلمساز با آنها درگیر است.این درک نکردن توسط جامعه و ول نکردن آرمان، سردار راشد (پرویز پرستویی) را در "موج مرده" تبدیل به دنکیشوتی میکند که روزگارش گذشته. قهرمان خسته و تنهایی که راهی جز مردن ندارد. اینجا اوج عصبانیت حاتمیکیا در شخصیت قهرمانش متبلور میشود. بعضی جاها دیگر به او حق نمیدهیم و شاید به همین خاطر باشد که مرگش در عین غمانگیز بودن، محق جلوه میکند. همهی اینها را گفتم تا برسم به ناصر شفیعی (پرویز پرستویی). او چه دارد؟ تلاش برای ثبت معدن و فرار از دست آدمهایی که دنبال او هستند، به جای اینکه داستان را هیجانانگیزتر کند، قهرمان را ناتوان جلوه میدهد. قهرمان حاتمیکیا به راحتی با شرایط روز کنار آمده. حیف از حاج کاظم که اینقدر راحت تبدیل شد به ناصر شفیعی.
3) در تماشای هر فیلمی این حق برای بیننده وجود دارد تا جغرافیای آدمها را درک کند و بفهمد که قصه در کجا اتفاق افتاده؛ در "به نام پدر" هیچ چیز مشخص نیست، کشف و شهود هم جواب نمیدهد. پیدا کردن این که پرستویی، نصیرپور و فراهانی در کجا هستند کار حضرت فیل است و وقتی هم که یک جا جمع میشوند، باز جغرافیا مشخص نیست این نکته کمتوجهی فیلمساز را میرساند. اثبات این نکته است که او کارش را جدی نگرفته. این همه نمای ناواضح و فلو در کدام فیلم حاتمیکیا دیده بودید؟ این دیگر ساده برخورد کردن نیست. اسمش سهلانگاری است. نمای شب را به صبح قطع کردن در دو نمای پشت سر هم اسمش هیچ چیز نیست جز پیچاندن تماشاگر. در کدام فیلم حاتمیکیا همه چیز اینقدر ساده تمام میشود و میردو پی کارش؟ مگر میشود که یک شرایط بغرنج را خلق کنی و با دو دیالوگ سروتهش را هم بیاوری؟ شکل اجرای پایان فیلم اثبات این نکته است که فیلم اصلا پایان ندارد. هیچچیز حل نشده، همه سر جای خود باقی ماندهاند و این یعنی درجازدن. یکی از بزرگترین ویژگیهای آثار هنری این است که به طور ناخودآگاه و از دل داستان آینده را پیش بینی میکنند. این را گفتم تا قضیهی هواپیمای آخر فیلم روشن شود. حاتمیکیا میخواهد که آینده را پیشبینی کند، اما شرمنده که کارکرد هواپیما در حد ستون یک روزنامه جلوه میکند، در حد تفسیرهای سیاسی مردم کوچه و بازار.
4) ملودرامی که در آن حسابگری به کار رفته باشد، قطعا احساسی بر نمیانگیزد. "از کرخه تا راین" هم ملودرام بود، بدون دو دوتا چهارتا. همین حالا هم تاثیر هرکدام مشخص است. به قول شاعر این کجا و آن کجا؟ خسرو دهقان(منتقد قدیمی) زمانی گفته بود که مسعود کیمیایی و ابراهیم حاتمیکیا به مفهوم احساسی، ایرانیترین فیلمسازان معاصر هستند، چون با دلشان فیلم میسازند. حرف بسیار درستی است و یک پیشبینی ریز در دل خود دارد. وضعیت امروز حاتمیکیا، مشابه وضعیتی است که کیمیایی در دههی هفتاد دچارش شد.